#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_238
اگر چه ساعت ها با خودش کلنجار رفت تا به آن آدرس نرود.چون یقینا نیاز براش اهمیتی نداشت!
اما در آخر خودش را با سرعت به آن آدرس رساند.
یاسمن خودش را به فریاد معرفی کرده و گفته بود نیاز بعد از بلاهایی که سرش آمده رفتارش عجیب شده و مثل قبل نیست و آن قدر عجیب شده که حتی می ترسد به خودش آسیب برساند.
وقتی دنبال نیاز به سمت جاده شمال راند و بین راه اورا گمکرد با شماره ای که از یاسمن داشت تماس گرفت و یاسمن آدرس مکانی را با گریه داده و جیغ زده بود که نیاز می خواد خودش رو بکشه!
...
با صدای آژیر گوش خراش آمبولانس چشم باز کرد.بی هوش شده بود؟
کمی گیج شده بود کجاست؟
به مردی که بالای سرش نشسته و دستش شلنگ سرم بود زل زد و می توانست تشخیص بده که تو آمبولانسه.
-چه خبره؟
مرد به سمتش متمایل شد و فریاد همه چیز و در لحظه به یاد آورد.
-ن..نیاز.
صدای گرفته مرد:
-آرومباشید فشارتو..
نزاشت حرفش تمام شود کمی نیم خیز شد.
-نیاز کجاست؟
کم کم ترس عجیب و غیر قابل وصفی رو حس کرد.احساس سرما صدای آژیر...
نفس نفس هایش..بوی نیاز رو حس می کرد؟ نمی کرد!
-ولم کن...با تو ام.
لحظه ای برگشت و در نزدیکی اش روی تخت کوچکی که گوشه ای در امبولانس بود دست های ظریف و سفید نیاز را دید.
سر نیاز رو به سمت در بود و موهای طلایی و آغشته به خونش بین زمین و آسمان با هر حرکت ماشین می رقصید و مردی کنار نیاز با دستگاهی درگیر بود. و دستگاه را روی سینه نیاز با ضرب می کوبید و نیاز با هر ضربه دستگاه کمی نیم خیز می شد.
شوک بود؟ شوک بود!
نیازش داشت می مرد!
قلبش زد؟ نزد!
مرد؟ نمرد! ترس از دست دادنش را تا به حال این قدر نزدیک حس نکرده بود.حتی لحظه ای که خود کشی کرد هم به این اندازه نترسیده بود.
گریه کرد؟ گریه کرد!
مگر مرد هم گریه می کند؟ مگر فریاد همگریه می کند؟ گریه کرد!
-ولم کن ...نیاز...
لحظه ای دستای نیاز را لمس کرد اما نتوانست بلند شود.مرد زورش بیشتر بود.
اثرات دارو و خواب آوری که مرد بهش تزریق کرده بود همنمی توانست آرامش کند.
-ولم کن..همش تقصی..ر منه...
نفس نفس می زد و صدایش شبیه گرفتگی گلوی بعد از تب سرما خوردگی بود یه چیزی میان گرفتگی و شکستگی. پر بغض بود.
صدای مرد پژواک مرگ بود برایش:
-حال دوستتون خوب نیست با این کارا حواس مارم پرت می کنید آرو...
نمی فهمید:
-می گم ولم کن..من تو رو می کش..
بین گریه اش با بغض سرش را به تخت کوبید و دارو داشت اثر می کرد.
-همتون رو می...کش..م.
سرش را کج کرد
به ضربه اون دو دسته فلزی به سینه نیاز زل زد و بین خماری چشم هایش و خیس و تاری چشم هایش با بغض و کشیده گفت:
romangram.com | @romangram_com