#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_237
-به درد لای جرز دیوار می خورید شما.
پیداش کنید ! یه دخترکوچولوعه ..پیداش کنید مگه چه قدر می تونه آب دورش کرده باشه؟
به عروسک کوچولو که رسید بغضش گرفت.
اما باید خودش را جمع و جور می کرد.
بدون توجه به نگاه خیره اطرافیانش و نگاه های ترحم آمیزشان به دور دست ها خیره شد و دندان هایش را روی هم سابید.یاد روزی افتاد که نیاز با عجله از ماشینش پیاده شد بعد رفتنش گردنبند نقره ای و بلندی رو پیدا کرده بود.حتی گردنبندم بوی عطرش را می داد.
لب گزید و دست برد و گردنبند را دور گردنش لمس کرد.
-پیدات کنم...زنده پیدات کنم..خودممی کشمت احمق!
چه قدر گذشته بود.رو به مرگ بود.کل وجودش منقبض شده بود.
چند ساعت گذشته بود؟ خبری از نیاز نبود همه جا را گشته بودنند
پلیس ها و غواصان می گفتنند سرعت موج های این ناحیه خیلی بالاست !
می گفتند احتمالش کم است که زنده مانده باشد.می گفتند با تاریک شدن هوا دسترسی ان ها کم تر می شود...
فریاد داشت دیوانه می شد و آنها تنها حرف می زدنند!
چراغ قوه به دست و غواصانی که با لباس های مخصوص و کلاه های چراغ دار از زیر آب بیرون می آمدند و هر لحظه نا امید تر می شد.
غرید:
-کجایی نیاز...کجایی؟
لحظه ای چرخش نور چراغ قوه روی صخره ای توجهش را جلب کرد و در لحظه ای نگاهش میخ حجم طلایی ای که کمی به رنگ قرمز آغشته شده بود و روی صخره ای نزدیک به دریا پریشان شده بود شد. چند لحظه خشک شده به آن نقطه کور و دور خیره شد و به خودش که آمد با همه توانش داد زد:
-اون جاست!
نمی توانست صبر کند تا به قول خودش آن بی عرضه ها به خودشان بیایند!
دویید سمت داخل اتاقک قایق و لباسش را از تنش دراورد و طناب و چراغ قوه ای برداشت و به سمت لبه ی قایق شتافت
سریع نفسی گرفت و شیرجه زد و زیر آب فرو رفت و به سمت صخره ها شنا کرد زمان برایش معنا نداشت و نسبت به نفس هایش که گرفته بود و چشم هایش که می سوخت و تنها هدفش رسیدن به نیازش بود بالاخره به مقصدش رسید و با سرعت خودش را روی صخره کشید و با زانو به سمت نیاز رفت و به کمر باریک و نحیف نیاز چنگ انداخت و جابه جایش کرد. دستی به پیشانی اش زد وموهای مزاحمش را کنار زد و سپس دست هایش را رو هم گذاشت و سپس کنار قلب دختر وسط سینه اش گذاشت شروع کرد
یک دو سه
یک دو سه
_ زود باش،چشمات رو باز کن.
با بغض که نگفت؟ گفت!
مایعی در چشم هایش ترشح شده بود که سعی داشت خود را قانع کند بخاطر سوزش چشم هایش است اما ...
لبش را گزید و نعره زد:
-حق نداری بمیری.
بینی اش را با انگشتانش گرفت و لب هایش را با سرعت روی لب های بی رنگ نیاز گذاشت و برای بار دوم نفس داد.
نفس کمآورد اما نفس داد.
سرش را بالا اورد.
نیروهای امداد بالاخره رسیدند و در مقابل تقلاهای فریاد عروسک موطلایی اش را از پیش دستش برداشتند و روی برانکارد گذاشتند.
به سختی از جایش بلند شد و دنبالشان رفت آن مایع لعنتی مصر بود که سد پیش رویش را بشکند به سختی از صخره ها بالا رفتند و از این صحنه متنفر بود قلبش مچاله شده بود
چرا؟
هنوزهم قرار نیست اعتراف کند؟
گیج بود و سردرگم هیچ نمی دانست
تنها چیزی که در آن هنگام در ذهن مغشوشش بالا و پایین می شد.نفس کشیدن نیاز بود همین!
به خاطر بغل کردن نیاز و خمشدنروش خون نیاز روی قسمتی از سینه برهنه و صورتش نمایان شده بود.
سرش گیج می رفت.
به بالای تپه که رسیدند آمبولانس با سرعت به سمتشان آمد و نور چراغ ماشین های گشت و آمبولانس باعث شد چشم هاش و ببنده.سرگیجه اش بیشتر شد از دیشب که دختری به اسمیاسمن باهاش تماس گرفته و گفته بود اگر نیاز براش مهمه سریع تر خودش رو به آدرسی که به او می دهد برساند.
romangram.com | @romangram_com