#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_234
من بد شدم ، من بد شدم چون مامانم به بابام خیانت کرد من آشغال شدم چون عموم به برادر زاده اش نظر داشت.
من هرز شدم چون بابام با دیدن خیانت زنش و داداشش رو تخت خوابش مرد.
من کثافت شدم چون ...
هقهقه می زنم و برام عجیبه که چه طور تو این جاده پیچ در پیچ و با این حال و روزم تصادف نمی کنم!
خدا من چی دارم! چی دارم که نمی کشیم؟
چی دارمَ خدایا می خوای آخرین گناهمم بکنم؟ می خوای کامل بد شم؟
هرچی تو بگی...هر چی تو بخوای.حالا که نمی بریم...پس منم به
زور میام پیشت.
نمی دونمچه قدر رفتم.
چند تا جاده رو به اتمامرسوندم.
صبح بود؟
آره صبح بود.
ماشین که کم کم ایستاد و استارت که نخورد فهمیدم بنزین ندارم.
از ماشین پیاده شدم.
اروم و شل به سمت مقصدم قدم برداشتم.
خیلی دور نبود.
قدیما با بابا میومدیم همین جا مطمئن بودم بچه ها پشت سرمن و دارن میان.
مطمئنم یاسمن اون قدری من و می شناسه که بگه کجا همیشه آرزو داشتم برای آخرین بار بیام و بمیرم.
بحث همیشگیمون بود من می گفتم که انسان ها خودشون نوع مرگشون و ناخواسته انتخاب می کنن
و همیشه بین حرص خوردنای یاسمن متفکر می گفتم من دوست دارم همون جایی بمیرم که بابام برای اولین بار من و اون جا برد.
بوی دریا...حسش می کردم.همه چیز برام بی روح بود اما قشنگ مرگ اون قدرا هم ترسناک نیست.مطمئنم تا حسش نکنی نمی فهمی اون لحظه مرگ برام آسون ترین چیزی بود که می تونست وجود داشته باشه ساده تر از آب خوردن راحت تر از راه رفتن مرگ آسون بود.
صدای موج های دریا که با شدت خودشون و به سخره ها و سنگ ها می کوبیدن و متلاشی می شدن رو اعصابم خط می کشید.
شالم و از سرم در میارم و یه جایی بین زمین و آسمون رهاش می کنم.
باد می برتش یه جای دور...جایی که دیگه نمی تونم با چشم ببینمش.
رو بلندی ام...یه جای بلند و با ارتفاع.
زیر پاهام تنها چیزی که دیده می شه آبه و آب و آب.
لبخند می زنم و باد بین موهام می رقصه و موهام به این طرف و اون طرف پرواز می کنن و روز قشنگیه!
دوازده سال پیش بابا من و اورد این جا.
درست هشت آذر.
هوا سرد بود اما منظره اش همین قدر نفس گیر بود.
دستم و گرفت و قدم ازش خیلی کوتاه تر بود چشمای خوش رنگش و بهمدوخت و گفت:
-ببین نیازم.دنیا مثل همین دریاست بزرگ و آبی.توشم پر از موجودات عجیب غریبه همشونم سعی می کنن زنده بمونن.
اروم و بغض کرده لب زدم:
-خیلی قشنگه.
اون موقع با ذوق اینجمله رو گفتم بابا کنارم رو لبه پرتگاه نشست و محکم چنگ زد به کمرم تا نیفتم در همون حال گفت:
-درسته، دریا خیلی قشنگه مثل چشمای تو و مامانت اما گفتم که دنیا مثل دریاست گاهی آروم و قشنگه و گاهی طوفانی و کشنده.
سر رو شونه بابا گذاشتم و با لحن شیطنت باری گفتم:
-اگه دریا طوفانی شه قایق می شیم غرق نمی شیم.ما برنده می شیم.
romangram.com | @romangram_com