#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_230
خنده ام داشت نداشت؟
یاسمن واقعی می خندید و من پر از نقشه های شوم...می خندیدیم اما من فرق داشت خنده هام.
اون قدر رقصیدیم و خندیدیم و تمرین کردیم که انگار نه انگار که یاسمن از کارش اخراج شده و عموی من خواسته بهم تعرض کنه و کسی که دوسش دارم ولمکرده و دوسم نداره و انگار نه انگار
که من قراره بمیرم!
با صدای زنگ گوشیم به سمت اتاق می رم و شماره ناشناس و جواب می دم و صدای هقهقه گریه دختری رو می شنوم و صدای جیغ لرزونش رو:
-راحت شدی؟
***
....
یاسمن با استرس نگاهم می کنه.
می ترسه از نگاهم از هر حرکتم می ترسه اون از تشکیل پرونده شکایتمون علیه عموم می گه و تو هر جمله سریع و پر از استرسش ترس نهفته بود.
می دونست ؛این دوست چندیل ساله چشم عسلی می دونست قراره یه چیزی بشه.
رژ لب رو آروم رو لبام می کشه و صدای هیاهو و سر و صدا بیرون از اتاق به گوش میاد گروهمونم بیرونن و رقصای گروهی و اجرا می کنن و خوش حالم که تا الان گروه اول انتخاب شدن.
پرهامم یه جایی اون بیرونه اما بچه ها به خواسته من اجازه ندادن بیاد سمتم
من اما تو اتاق پرو کنار یاسمن رو اون صندلی گرد صورتی نشستم و دست چپم رو پاهامه.
یاسمن داره کرم گریم و روی صورتم پخش می کنه نمی خوام جای کبودی و خراش های روی گونم دیده شه.
رژ لب خوش رنگم رو لبای قلوه ایم بد جور تو چشمه ،خونسردم خیلی خونسرد اون قدر که از خونسردی بیش از حدم متعجبم
برد و باختم مهم نیست اما باید شرکت کنم سیاوشم یه جایی اون بیرون داره می رقصه می دونم بهترینش و ارائه می ده براممهم نیست برام هیچی مهم نیست.
-نوبته توعه نیاز
چشممی بندم و دستای یخ یاسمن رو بازوم می پیچه بلند می شم اخرین نگاه و تو آینه به خودم می ندازم و لباسم رو روی تنمصاف می کنم و به سمت در اتاق قدم بر می دارم که بازوم کشیده می شه و تو آغوش یاسمن فشرده می شم.
ازش فاصله می گیرم و بی حرف از اتاق خارج می شم.
جمعیت زیادی چسبیده به هم دور استیج جمع شده بودن و بالا و پایین می پریدن با ریتم آهنگ.
هوا از شدت تجمع جمعیت و بالا و پایین پریدنا و انرژی گرم تر به نظر میومد و عجیب دما بالا بود.
سیاوش از استیج پایین اومد و عرق کرده و با موهای خیس با اَساتید دست داد و اومد سمتم و دی جی اعلام کرد نوبت رقصنده اخره.
رو به روم ایستاد و خشک شده به صورتم و قسمتی از گردنم زل زد و گفت:
-شکایتت بر علیه بابام واقعیه ، نه؟
بی روح و سرد به چشمای ملتمس و پر عذابش زل زدم.
به چشماش زل زدم هر دو داشتیم به اون روزی فکر می کردیم که بهم گفت نمی تونیم با هم باشیم چون مامانم هرزه است همون روز که به چشمام زل زد و گفت بچه ام و آمادگی رابطه ندارم.
و حالا فهمیده بود باباش هرزگی کرده و من بچه گی نکردم.
با گرفتگی و چشمایی که حس می کردم اگر مردونگیش نبود صد در صد می بارید گفت:
-نیاز من متاسفم مامانتم درخواست طلاق داده بیمارستان بستری بود در به در دنبالته
نیشخند می زنم و نیشخندم تبدیل به قهقه مستانه می شه و بی توجه به نگاه گردش از کنارش رد می شم و از پله ها بالا می رم و لبخند به لب وسط استیج می ایستم و همه دور نرده ها جمع می شن و روبه روم یه میز بلنده که پشتش سه نفر از داورا نشستن.
سرم و پایین می اندازم و نفس عمیق می کشم سر بلند می کنم و به دی جی خیره می شم و سرم و به عنوان تایید تکون می دم.
آهنگ امینم و ریحانا پخش می شه.
دستام و دو طرفم باز می زارم و به حالت رباتیک خم می شم و با شنیدن صدای خواننده آروم بالا میام و برقا خاموش می شه و نور رو من تنظیم می شه.
با اهنگ شروع می کنم به رقصیدن همون طور که سال ها تمرین کردم بی استرس،نرم،آروم اما بی نقص.
romangram.com | @romangram_com