#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_229

بی حس و حالت بی توجه به حرفاش مانتوی مشکی ای که به دست داشت و ازش گرفتم.

لباسای صورتی ای که سه تای من توش جا می شد و از تنم در اوردم و سنگینی نگاه اشک زده ی یاسمن رو، رو زخمای روی شکم و شونم حس می کردم اما بی توجه مانتو رو پوشیدم.

مانتوی خودم بود چند ماه پیش یکی از دوست پسرایی که اسمش و یادم‌نیست برام خریده بود.

شلوار کش مشکی و ساپرتی راحتی که اورده بود ازش گرفتم و به زور پوشیدمش و هرچی یاسمن خواست کمکم کنه نزاشتم.

کفشای عروسکی و تختم و پام‌کردم کمی برام کوچیک بود یاسمن روهام رو فرستاده بود از خونه برام لباس بیاره و قطعا روهام خبر نداشته که این کفش ها اندازم نیست.

بی خیال شدم و هر جور شده پا کردم و شال چروک شده ی خاکستری رو، روی موهای آشفته و نا مرتبم ریختم.

به کمک یاسمن از اتاق خارج شدیم و روهام رو تکیه زده به دیوار رو به رو دیدم.

چشماش سرخ سرخ بود و موهاش نا مرتب رو پیشونیش ریخته بود.بر خلاف رمانا و فیلما این حالتش اصلا جذاب نبود و به نظرم مفلوک دیده می شد.

نیشخندی زدم و مثل همیشه گفتم:

-چته تو لَکی !من خوبم بریم.

سر بلند کرد و نگاه غم گین و نگرانش و بهم دوخت و من یه دل سیر گریه می خواستم ؛ یه دل سیر جیغ و داد می خواستم اما خب هیس دختر ها فریاد نمی زنن!

بی حرف به سمتم اومد و تویه حرکت بغلم کرد و کی باورش می شه که نامزد این پسر ولش کرده باشه؟

بعد از چند لحظه با بغض و احساس آرامش ازش جدا شدم و بی حرف در سکوت با هم‌به سمت خروجی بیمارستان رفتیم.

نپرسیدم‌فریاد کجاست؟ نپرسیدم چرا رفت! نپرسیدم نگرانم‌شد یا نه؟ نپرسیدم‌از کجا فهمید و اومد

من‌باید یاد می گرفتم که به چیزی که مال من نیست دل نبندم.

تو ماشین که جا گیر شدیم چشم بستم و برنامه ریزی کردم برای ابن که چه جوری تو کمتر از دو روز سر پا شم و بشم همونی که بودم تا مسابقه رو ببرم!



یاسمن خونه بود و روهام‌ رفته بود.

یعنی به زور فرستادمش رفت با هستی و محمد حرف زدم و راضیشون‌کردم که خوبم.

رفتم‌حموم و دوباره دوش گرفتم

این‌بار مثل قبل بدنم‌ رو نسابیدم از خودم‌متنفر بودم اما الان وقت تسویه حساب با خدا نبود الان‌نه...الان وقتش نبود.

از حموم‌ که اومدم بیرون دیدم‌ یاسمن داره وسایلا رو می چینه.

خبر نداشت،خبر نداشت.

بی روح بهش زل زدم و از تو کمد مرتب شده ام‌به وسیله یاسمن یه شرتک و تاب پوشیدم و حسی از جای زخمام نداشتم.



رفتم سمت آینه و روزنانه هارو از روش برداشتم یاسمن با غم‌نگاهم‌کرد می دونستم‌که می دونه این آرامش قبل طوفانه..می دونست،می دونست

به خودم زل زدم یکم لاغر شده بودم مهم‌بود !نبود؟ معلومه که بود!



-بیا پیراشکی درست کردم.

لبخند بی روح و محوی می زنم و با چشمام ازش تشکر می کنم این رو از نگاه خیره و پلک آرومم می فهمه‌.

پشت‌کانتر رو صندلی های بلند رنگی رنگی می شینیم و بی حرف شروع می کنیم‌ به خوردن خوش مزه است اما خوب من‌ تو این دنیا نیستم یاسمن می خنده و حرف می زنه و شوخی می کنه و از برادر زاده اش و شیطونی هاش حرف می زنه و من تو این دنیا نیستم هستم؟

معلومه که نیستم

یه تیکه تقریبا بزرگ از پیراشکی خوردم و یاسمنم دست از حرف زدن برداشته بود از این حالتشون بدم‌میومد.لحظه لحظه و تک تک کاراشون آمیخته به ترهم بود.

بعد از غذا حدودا چهل دقیقه گذشته بود با یاسمن بر خلاف غر غراش مبنا بر استراحت کردنم خونه رو تمیز کردیم و بعدش آماده شدم برای تمرین.

یکی از رقصای قدیمی اما جذابم و می خواستم تکنیکی ترش کنم.

یاسمن مدام غر غر می کرد که نرقصم و بی خیال مسابقه شم.

اما من و بی خیالی؟ محال بود محال!

آهنگ و پلی کردم رقصیدم یاسمنم کمکم می کرد.

گاهی حرکت جدید اختراع می کردیم و بلند بلند به اسمی که رو حرکته می زاشتیم می خندیدیم.

حرکت بال مگسی! حرکت موج رود خونه ای! ضربه بالا تنه ایه منگنه ای!

romangram.com | @romangram_com