#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_228


نه اون حرف می زد و نه من اون تو بغل من زار می زد و من در بهت و حیرت بودم.

الان اون باید گریه می کرد یا من؟ من مورد تجاوز عموی محرم و مورد اعتماد پدر بی چاره و همسر مادر بی آبروم قرار گرفته بودم یا اون؟

من داغون بودم یا اون! من‌عاشق شدم و عشقم مثل جاده ی یک طرفه بود یا اون؟

منِ خسته و بی چاره ، درمونده باید زار می زدم یا یاسمن؟

ازم که فاصله گرفت دوباره چشم بستم.

نباید نگاهش کنم من‌و باید قوی ببینن

من رو باید سر پا ببینن نه این قدر ضعیف نه زیر سرم نه له و لَوَرده...

من‌و باید سنگ دل ببینن نه شکسته.

صداش و می شنوم با بغض می گه:

-نیاز فدات شم چشمات و باز کن بگو چی شده هممون داریم دق می کنیم محمد مهدی داره اون سر دنیا دق می کنه هستی مریض شده آنفلانزا گرفته و محمد نمی دونه چی کار کنه.

روهام و به زور نگه داشتم نره دم خونه اون حیوون.تمام تلاشمون و کردیم فریاد جریان عموت و نفهمه.

بغض می کنم و چونم می لرزه دوست عزیز بچه گی هام‌ مطمئنم فکرشم‌نمی کنی که این حیوون که می گی فرای حیوونه. حیوون شرف داره به این موجود جهنمی.

چونه می لرزونم و اون ادامه می ده:

-نیاز چشمات و باز کن آبجی بگو چی شده بگو دکترت دروغ گفته به روهام دیوونه شده که روش نمی شه بیاد تو اتاقت میگه تقصیر اونه.

قلبم درد می گیره و دستام مشت می شه و دستای سردش رو صورتم می شینه و نوازش می کنه پوست خش دار و زخمیم و..

-یاسی فدات شه بگو ...ببین سه روز دیگه مسابقه نهاییه تو باید رو پاهات وایسی بری چشماشون رو دربیاری..

جمله اخرش و با بغض تقریبا جیغ زد.

پلک هام و محکم تر رو هم فشردم.

-بلند شو از رو این تخت، ضعیفی به تو نمیاد قوی باش.

قطره اشک لجوجی از گوشه چشمام سرازیر شد.

آروم چشم باز کردم و هقهقه یاسمن قطع شد و به تیله عسلی و لرزون چشماش زل زدم و آروم و گرفته گفتم:

-ازش شکایت کنید کاراش و زود تر انجام بدید نه به محمد و نه به روهام و نه به هیچ کس هیچی نمی گیم.از شکایت.

یاسمن با هیجان دستام و گرفت و کنارم نشست و با ذوق گفت:

-باشه باشه عزیز دلم هر چی بگی همون می شه ازش شکایت می کنیم مهم اینه به نیتش نرسیده سلاخیش می کنیم اصلا.

به پنجره خیره شدم و دندونام و رو هم سابیدم و بی حس گفتم:

-کارای ترخیصم و انجام بده یاسمن باید برای مسابقه آماده شم.

یاسمن مبهوت‌نگاهم کرد و یخ زده به عسلی گرم‌نگاهش زل زدم و گفتم:

-اخرین رقصم باید دیدنی باشه.



اون قدر تو همون حالت به پنجره زل زدم که در نهایت یاسمن برگشت و چند ساعتی بود که رفته بود

کارای ترخیص و انجام می داد

وارد اتاق که شد چشم از پنجره گرفتم بوی عطرش رو می شناختم...لجند!



به سمتم اومد و دستش یه ساک کوچیک بود لبخندش مصنوعی بود و چشماش عجیب غم زده.

نیم‌خیز شدم و خواست به کمکم بیاد که ممانعت کردم.

خودم از رو تخت پایین اومدم و حالم خوب بود فقط حالت تهوع داشتم و کمی گرسنه بودم.

دستم و به تاج کوتاه و میله ایه تخت گرفتم و پاهام رو ، رو زمین گذاشتم کفش نداشتم.

کف پاهای داغم که سردی و زبری زمین و حس کرد لرزم گرفت و یاسمن زیپ ساک و باز کرد و گفت:

-روهام مثل دیوونه ها شده حرف نمی زنه اون پسره فریادم‌نمی دونم چی شد وقتی بهش نگفتیم چرا حالت بده صندلی هارو با پاهاش پرت کرد این ور، و اون ور و رفت.


romangram.com | @romangram_com