#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_227
فقط اینکه انگار زبونم قل و زنجیر شده بود و بی حس شده بود و لبهام با محکم ترین نخ ممکن بهم دوخته شده بود
خب شاید اینم یه ویژگی دیگه اس
مرده ها که حرف نمیزنن! میزنن؟
صدای قدم هاش بلند شد و به سمت در رفت.
حرف بزن نیاز...حرف بزن
نزار بره...
حالا که اومده نزار بره
به سمتی زبونم رو تکون دادم و حیات دوباره گرفتم اما فقط کمی فقط کمی علائم داشتم برای زنده بودن و با اون مقدار کم فقط میخواستم بگم خوبم
بگم چون تو اینجایی خوبم
بگم هنوزم زیاد حرف میزنم
اما انگار حروف هم از یاد برده بودم و چینششون رو فراموش کرده بودم چون حرفی که زدم هیچکدوم از اون هایی که باید می بود نبود
_ منو دوست داری؟
با حرفم به سمتم برگشت و نگاهم کرد
اروم نبود...
ختثی نبود .عصبی بود
وحشی بود ترسناک بود
مثل همون روز که بهار گم شد
مثل اون روز توی استدیو اما اینبار برخلاف همیشه حرفی نزد
داد نزد ...
معنی اسمش رو به رخم نکشید فقط نگاهم کرد.
پوزخندی زدم اون دوستم نداره
چه خیال باطلی ،چه رویای مزخرفی
دوباره مردم و تپش قلبم از کار افتاد
----------
کلمه ای که نیاز گفت در سرش پژواک یافت:
_ منو دوست داری؟
نگاهش کرد
نمی دانست چه باید بگوید
به سوالی که خودش هم این روزها درگیرش است چه باید بگوید!
تنها توانست اخم کند مثل همیشه
مثل تمام طول عمرش
دستش را بر روی دستگیره در گذاشت و بدون هیچ حرفی با چشم هایی که زهره هر مخاطبی را آب میکرد از اتاق بیرون رفت و به محض خارج شدنش با چهره دختری روبه رو شد که تا الان جلوی در ایستاده و با خارج شدن او به سمت اتاق پرواز کرد
***
چشمای تب دارم رو بستم و بغض عجیب به گلوم چنگال می کشید و من خسته به پنجره چشم دوختم و دلم زهر خنده می خواست وقتی به پرده های بنفش صورتی و مزحکش خیره می شدم
صدای در اتاق اومد اما برنگشتم.
صدای جیغ و گریون یاسمن اگر چه رو اعصاب نداشته ام خط کشید اما دلم تنگ شده بود برای این دوسته بی شیله پیله و لوده و چشم عسلی
سر برگردوندم و نگاه اشک آلود و خیسش رو که دیدم چشم بستم و اون به سمتم دویید و کوله پشتیش رو، رو زمین پرت کرد و کل وزنش رو روم انداخت و محکم من خسته و بی رمق رو به آغوش گرفت.
romangram.com | @romangram_com