#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_226


بیخیال شد به ریش های پرفسوری اش دست کشید و گفت:



_ لطفا یکیتون که رابطه نزدیکتری با بیمار داره همراه من بیاد وگرنه مجبور میشم به پلیس اطلاع بدم.



روهام خیلی سریع داوطلب شد و پشت سر دکتر به راه افتاد و اما فریاد با قدم های سنگین اما سست به سمت اتاق عروسک موطلایی رفت.



وارد اتاق شد و به جسم بی حال نیاز نگاه کرد

با قدم هایی اروم به سمت تخت رفت

سرش را کمی کج کرد و به صورت سفید نیاز که در اثر ...

در اثر چه؟

همان هایی که وقتی بهش فکر می کند مغزش را اتش میزند؟

همانطور درحال نگاه کردن به آن صورت آرام اما شیطون بود که ناگهان ...



----------



با احساس سنگینی چیزی روی صورتم چشم هام رو به سختی باز کردم

چندبار پشت سر هم پلک زدم تا بتونم بالاخره محیط اطرافم رو ببینم که به محض واضح شدن دیدم با دو تا تیله آبی رنگ و بعد چهره ای درهم و اخم الود و در اخر موهایی لخت اما درهم مواجه شدم

نگاهم بهش بی رمق بود و مرده

اره نگاهم خالی بود از هر حسی

انگار اونم این رو متوجه شد چون بعد از ثانیه ای دست هاش رو مشت کرد

نگاهم رو ازش گرفتم و به دیوار زل زدم

به یک نقطه ی نامعلوم

نقطه ای که مثل پرده سینما همه اتفاقاتی که سرم اومده بود رو برام واضح تر از هر پرده چند اینچ سینما نمایش میداد

بدنم مور مور شد.از حس اون دست ها

از یاداوری اون نگاه ها از تداعی شدن اون بوسه ها...

و...

فریاد همچنان بالای سرم بود و حرفی نمیزد

حتی یک کلمه ای که بیشتر از چهار حرف نبود [ خوبی؟ ]

_ خوبی؟

با شنیدن حرفش مردمک چشم هام کمی گشادتر شد اما قلبم تپش نگرفت

نلرزید و خودش رو به در و دیوار استخونی اطرافش نکوبید

چرا؟

لبخندی زدم و با خودم گفتم:

خب معلومه چون نیاز توی اون تاکسی مرد

ادم مرده که ضربان و تپش نداره داره؟

_ قبلا زیاد حرف میزدی!

صداش خشدار تر شده بود و لرزش داشت.

شایدم من اینطور فکر می کردم

جوابی ندادم نه اینکه نخوام نه!


romangram.com | @romangram_com