#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_225

که هم زمان با این حرفش چند پرستار با برانکارد به سمتش دوییدن و به محض قرار گرفتن جسم نیمه جون نیاز روی برانکارد نگاهش خشک شد رو کبودی های صورت و گردن و لب هاش که از لابه لای ملافه ی پیچیده شده دورش دیده می شد.نیاز که از جلوی چشم هایش محو شد عصبی دستی بین موهاش کشید رگ گردنش برجسته شده بود انقدر انگشتاش را فشرده بود که کف دستش زخمی شده بود و باعث لرزششون شده بود و ناگهان تصمیم گرفت که با کوبیدن دستاش به دیوار این لرزش مزخرف رو مهار کنه.

محکم و با همه قدرتش مشتش رو به دیوار کوبید که باعث شد بیشتر افراد به سمتش برگردند اما نبست به همه آنها بی توجه بود .

حتی به خونی که از لابه لای انگشتانش جاری بود هم توجه نمیکرد توجهش به این بود که چرا رعشه بدنش بیشتر شده بود؟ چرا ذهنش مغشوش تر شده بود چرا؟ چرا ! چرا؟



این ها همه در ذهنش می چرخید دوست داشت محو می شد و کسی نمی دیدش.

مثل بچگی هایش مثل زمانی که احساس میکرد با بسته شدن چشم هایش کسی نمیتواند ببینتش برای همین چشم هاش رو بست و شمرد:



- 1 2 3 4 5



دیگه چیزی نمونده بود به نیمه های محو شدن رسیده بود .

-.....6 7 8 9



اما با صدای پسرک مجهول معلوم شده اش از فکر بیرون اومد و به روهام نگاه کرد.



بازم نتونست غیب بشه بازم نتونست پس کی قراره اون ترفند کودکی لعنتی به کارش بیاد؟



صدای روهام خطی به افکارش کشید:



_ چیکار کردی تو ؟ دستت و ببین خون میاد ازش.



و بعد پرستار را صدا زد.

خونی ؟ پس چرا خودش احساس نکرد و بعد به مایع لزج روی دستش خیره شد پوزخندی زد این ها برایش عادی بود بدتر ازین درد راهم از دوری بهار کشیده بو...



در ذهنش توقف کرد بهار؟؟

بهار خالی

پس آن میم مالکیت کجا رفت؟





_اقا لطفا دستتون و سفت نگیرید



با صدای دختر روبه رویش از فکر بیرون اومدو دستش را شل کرد و تهی به روبه رویش خیره شد.



روهام کمی اون طرف تر روی موزائیک های سرد و یخ زده نشسته بود و دست هایش رو مدام بین موهایش می کشید.

چند لحظه قبل به یاسمن نگران زنگ زده بود و ازش خواسته بود تا به بیمارستان بیاد. عصبی بود، ناراحت بود، خشمگین بود هر حالتی که ممکن است درش وجود داشت اگر خودش سراغ اون مرد رفته بود اگر به نیاز به دروغ میگفت چیزی نفهمیده ....

اگر همراهش می رفت و هزاران اگر دیگر در ذهنش ایجاد شده بود و ذهنش را به انفجار رسانده بود بخاطر اون خواهرش روی تخت لعنتی بیمارستان بود و او نتوانسته بود کمکی کنه.



به ساعتش نگاهی انداخت عقربه ها مثل لاک پشت دنبال هم می کردند و زمان را احمقانه ترین چیز در آن لحظه نشان می دادند بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد و فریاد و روهام به حالت هجوم به سمت مرد سفید پوش رفتند و مرد بعد پرسیدن چند سوال گفت:

- بیهوشه و حدودا یکم دیگه به هوش میاد و اینکه بدنش دچار شوک خاصی شده که علتش معلوم نیست و همچنین چند اثار کبودی زخم روی بدنش وجود داره که قابل ترمیمه.

سپس از زیر عینک گردش به دو پسر جوان نگاه کرد یکی طوفانی و پرتلاتم و دیگری نمیتوانست اون پسر چشم ابی را حدس بزند...اون زیادی مرموز بود اما چرا؟



romangram.com | @romangram_com