#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_220
پیر مرد با عجله بلند شد و رفت سمت خیابون و من سرم پایین بود و جلوی مانتوم رو چسبیده بودم و هرکس یه چیزی می گفت:
- شاید معتاده بهش مواد نرسیده!
- احتمالا دختر فراری ای چیزیه...
بازوم که کشیده شد جیغ زدم و دست و پا زدم که صدای مهربون و نگران پیر مرد و شنیدم:
- منم..دخترم. بیا ماشین گرفتم.
سر بلند کردم و ترسیده به پیر مرد چسبیدم و به کمکش بلند شدم و من و برد سمت ماشین زرد رنگ گوشه خیابون و در و عقب و باز کرد و نشوندم و رو بهمگفت:
-کرایه رو حساب کردم دختر جان آدرس خونت رو بده.
گیج چشم بستم
خونه نداشتم که!
روهاممیفهمید عمو رو می کشت
قاتل میشد..
ادرس خونه محمد مهدی رو با بی جونی دادم و چشم بستم و ماشین راه افتاد و من چرا نمی میرم؟
الان بمیر نیاز
الان بمیر
پله هارو دو تا یکی بالا رفتم و اونقدر حالم بد بود که از نرده ها و دیوار برای کشیدن خودم به بالا استفاده می کردم.
چشمام سیاهی می رفت و جلوی مانتومم بی خیال شده بودم.
به در کرمی رنگ روبه روم نگاه کردم و دستای لرزونم رو بردم سمت زنگ و زنگ رو زدم.
شالم رو جلوی مانتوم سر دادم و خم شدم و چشم بستم تا جلوی این سرگیجه لعنتی رو بگیرم.
دنیا دور سرم می چرخید
مثل چرخ و فلک
مثل یو یو
مثل هرچیزی که در حال حرکت باشه
صدای درو که شنیدم سر بلند کردم و به دختر جوون روبه روم زل زدم.
حدس اینکه دختر صاحب خونست سخت نبود.
چشمای عسلیشو بهم دوخت و با بهت و خشک شده گفت:
- سلام...بفرمایید!
یه چادر گل گلی رو سرش بود و از لابه لای چادرش تی شرت صورتیش دیده می شد.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و خفه و با بغض گفتم:
- کلیدای خونه ی محمد مهدی رو بده، برای آب دادن گلهاش داده بوده به بابات.
گیج و مبهوت بهم خیره نگاه میکرد و چشماش رو لبای متورم و کبودم و چشمای قرمز و اشک آلودم خشک شده بود.
- نشنیدی؟
به خودش اومد و گیج گفت:
- صبر کنید به بابام بگم زنگ بزنه به اقا مهدی..
با حرص دستمو کوبیدم به دیوار و گفتم:
- همین امروز صبح رُهام اومد وسایل منو گذاشت تو این خونه، من یه مدت اینجا زندگی می کنم.
دختر گیج نگاهم کرد و یهو با صورت باز شده گفت:
- آهان...نیاز خانوم؟
زیر لب گفتم:
romangram.com | @romangram_com