#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_216
نگاهای هرزش و دستمالی های غیر مستقیمش که به اوج خودش رسید و سند ازدواجشون و که بهم نشون دادن و وقتی که به سمتم اومد و با لبخند کثیف و چشمک گفت:
-حالا دخترم شدی و همه با ام زیر یه سقفیم.
از خودمو اون و همه متنفر شدم.شبونه وسایلم و جمع کردم و رفتم خونه روهام و چون نزدیک هیجده سالگیم بود دیگه نتونستنکاری کنن.تحدیدشون کردم به خود کشی و مامانم عمو رو مجبور کرد که من و به حال خودم بزارههرچند که باور نداشت که معشوقه آشغالش به دخترش نظر داره.
حالا ام که بعد این همه مدت دوباره فیلش یاد هندستون کرده بود!
وقتی به اون تیله های براقش نگاه می کردم ازش متنفر می شدم.شباهت چهره ای و هیکلی با بابام داشت اما بابام کجا و این آشغال کجا!
-فکر نمی کردم این همه راه و بیای شرکتم فقط برای دیدنم!
از پشت میز بلند شد و من دندون رو هم سابیدم
-یعنی این قدر دلت برام تنگ شده بود؟
با نفرت بهش زل زدم و غریدم:
-به خیالت فکر کردی اگه من و آواره کنی میام تو خونه ای که ...تو هستی؟
جوری تو، رو کشیده گفتم که صورتش از انزجار تو، حرفم مچاله شد.
بهم زل زد و نیشخندی زد و ریموتی رو از روی میز برداشت و دکمه ای رو فشرد و گفت:
-صورتت چی شده؟
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
-همونایی که در مقابل من تو محل جمعشون کردی ریختن سرم.
اخماش تو هم رفت و به سمتم اومد و من بدون این که بخوام لرزیدم و به در محکم چسبیدم و غریدم:
-نیا جلو.فقط اومدم بگم پای کثیفت و از زندگی من بکش بیرون.
بی توجه بهماومد سمتم و با نگاه پیروزی به چشمام زل زد و گفت:
-ازهمون موقع که سه جهار ساله بودی می خواستمت.خوشگل تر از توام بود.ولی تو رو می خواستم.هنوزم می خوام تا جایی که زنمم طلاق دادم .و با مادرت ازدواج کردم.شبیه مادرتی ولی مادرت به اندازه تو دلبر و وحشی نیست.چشم بستم و دستم و رو گوشام گذاشتم بابغض جیغ زدم:
-خفه شو ...خفه شو...جیغ می زنم تا کارمندات بدونن چه حیوونی هستی.
ابروهاش و بالا انداخت و دست برد سمت دکمه اول پیرهنش و به چشمای گرد و مبهوت من زل زد و گفت:
-ده سال پیش موقعی که این جا رو ساختیم این اتاق و عایق کردیم.یعنی گلو تو پاره کنی صدا از این در بیرون نمی ره موطلایی من.در ضمن تو این طبقه جز منشیم کسی نیست.که اونم عادت داره به این سر و صدا های اتاق من.
اینجمله آخر و اون قدر منزجر کننده و کثیف گفت که اشکام روونه صورت بی روح و یخ زده ام شد.
لرزون جیغ زدم:
-آشغال حیوون.
برگشتم سمت در و دستگیره گرد در و گرفتم و هرچی کشیدم باز نشد.
خون تو تنم یخ بسته بود.
تند تند به در می کوبیدم و دستگیره رو بالا و پایین می کردم اما در قفل بود.
-چرا باز نمی شهاین در کوفتی رو باز کن عوضی.
-تلاش نکن قفله.
خشکم زد.یخ کردم.دندونام قفل شد و نفسم گرفت.
تازه نگاهمبه چراغ قرمز زیر دستگیره افتاد.
در قفل شده بود.موقعی که ریموت و برداشته بود در و قفل کرده بود.
-دیوونه وار به موهای کنار شقیقه ام چنگزدم و ناباور لب زدم:
-در قفله.در قفله...
برگشتم و با گریه جیغ زدم:
-خدا لعنتت کنه.تو عمومی..تو عمومی..مامانم زنته.حیوون.تو عمومی.
کاش نمیومدم.تله گذاشته بود.تله گذاشته بود.خدا لعنتت کنه.
romangram.com | @romangram_com