#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_212


انگار که ساعت ها مشت و لگد خوردم

انگار که یک کامیون بارها و بارها از روم رد شده و کلی چیزهای دیگه که باعث کوفتگی ادم میشه

بعد از کلی فکر کردن بالاخره چشمام گرم شد و توی دنیای تاریکی و ظلمت فرو رفتم

_ نیاز نیاز بیدارشو

با صدایی که یه بند اسمم رو می گفت چشم هامو باز کردم

گیج بودم و موقعیتمو نمیفهمیدم

_ نیاز

با دادی که رُهام زد عصبی دستم رو روی هوا تکون دادم و گفتم:

_ اه بیدار شدم دیگه چرا داد میزنی

رُهام دستی به موهاش کشید و گفت:

_ خوبه، من دارم میرم تا جایی توام استراحت کن

از جام بلند شدم و درحالی که لباسم رو درست میکردم گفتم:

_ میرم کلاس، باید تمرینام رو شروع کنم، تا الانم شانس اوردم مسابقات رو انداختن عقب

_ اما نی...

کلافه دور خودم چرخیدم و گفتم:

_ رُهام بسه، من میرم الانم لطفا برو بیرون که لباس بپوشم

رُهام اخمی کرد و درحالی که به سمت در می رفت گفت:

_ باشه میرم برات یه چیزی اماده کنم بخوری که میخوای بری پَس نیوفتی

و بعد نیم نگاهی بهم کرد و از اتاق بیرون رفت

بی توجه به نگاه اخر رُهام به سمت چمدونم رفتم تا لباس بردارم که دیدم نیست

کمی دور و برم رو نگاه کردم که یهو یادم اومد چمدون و وسایلم توی ماشین فریاد جا مونده

پوووووف

زمین نشستم و سرم رو با دستام فشردم و عصبی پام رو تکون دادم

چیکار کنم؟

چیکار کنم!؟

یعنی باید ببینمش باز؟؟

نه محاله

بزار علاوه بر اون گردنبند لباسام و عکسامم براش بمونه

بزار اونارم ببینه و عذاب بکشه

و بعد پوزخندی زدم

البته اگه براش مهم باشه

دستمو تکیه بدن سنگینم کردم

البته سنگین از لحاظ حرفایی که پُرَم کرده بود

غصه ای که توی دلم جمع شده بود

اینا بود که سنگینم کرده بود

به سمت کمد رُهام رفتم و پیراهنی برای خودم برداشتم و تنم کردم

شبیه پیرهن های مردنه خودم بود

گشاد و راحت

پس مشکلی نداشت


romangram.com | @romangram_com