#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_211

باشه ای گفت

از جام بلند شدم و تازه یادم‌ اومد گوشی ندارم و گوشیم سوخته

برگشتم و گفتم:

- رُهام گوشیتو بده گوشیمو زدم به دیوار شکسته

یکم خیره نگاهم کرد و با تاسف برام سر تکون داد و گفت:

- فکر نکن پولداری، میدونی الان قیمت گوشی با کلیه یکیه!؟

خندیدم و گوشیشو گرفت سمتم و لبخند زد و رفت بیرون

صفحه ی گوشیشو روشن کردم و تاریخ تولدشو وارد کردم و شماره محمدو گرفتم

بعد از چندتا بوق صدای خمار و خوابالودش توی گوشم پیچید:

_ همم؟

از جواب دادنش خندم گرفت

دوس داشتم اذیتش کنم مثل قبلا اما الان حال اینکارارو نداشتم به هیچ وجه

_ خوبی؟

_ همم

_ کلیدای خونتو میخام

لحظه ای صدایی نیومد و بعد از چند ثانیه صدای محمد واضح شد

_چیشده؟

انگار که اخم کرده اینو میفهمیدم

دستی به موهام کشیدم و گفتم:

_ میگم بعدا بگو کجاست

_ بگو

_ محمد اذیت نکن وسایل خونم تو انباری رُهامه، یه خونه لازم دارم فعلا

با این حرفم داد بلندی زد که گوشم سوت کشید

اخمی کردم

_ چییی؟؟؟؟ تو انباری؟؟ یعنی چی؟؟؟ هاا؟؟؟

_ محمد بگو کجاست حوصله ندارم الان

_ برو از همسایه طبقه بالام بگیر، برای آب دادن به گل ها کلیدارو دادم دستش، خودمم که اینجا پیش هستی ام، مریض شده اومدم حواسم بهش باشه، برو کلیدارو ازون بگیر دست اونه، لازم شد بهم زنگ بزن

باشه ای گفتم و بعد خدافظی کردم

پوف

من فقط بفهمم‌ کی زیرآبمو زده تو محل!



دستی به صورتم کشیدم

سردرد مزخرفی گرفته بودم که بخاطر گریه هام بود

وارد اتاق شدم و گوشی رو به رُهام دادم

_ من میخوابم دو سه ساعت دیگه بیدارم کن

و به سمت تخت رفتم و خودم رو پرت کردم

رُهامم تنها با [باشه خوب بخوابی] از اتاق بیرون رفت

بعد از رفتن رُهام چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم

بدنم خسته بود

روحم خسته بود

romangram.com | @romangram_com