#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_209
بگو دوست دارم
بگو تورو میخوام
بگو لعنتی
بهم خیره نگاه میکرد و اونقدر چشماش عجیب و پر از حس های متفاوت بود که بغضم تو گلوم شکست.
جای قلب شکستم درد گرفت.
هیچی نگفت
هیچیییی
سرم رو تکون دادم و اروم ازش فاصله گرفتم
دستم رو، رو دستش که دور بازوم حلقه شده بود گذاشتم و دستای یخ کرده اشو لمس کردم.
دستش رو کنار زدم و برگشتم و قبل رفتن دست بردم سمت گردنبند ظریف و نقره ام و کشیدمش و پنهونی انداختمش رو صندلی و از ماشین خارج شدم.
باید یه چیزی ازم براش بمونه.
باید منو یادش بمونه
باید بدونه یکی یه جایی از دنیا دوسش داره.
به سمت در اناری رنگ و کوچیک ته کوچه رفتم
هنوز ماشینش ته کوچه بود.
در زدم و چشم بستم و بغض کردم.
- کیه؟
با شنیدن صدای خاله از آیفون چشم هام که پر از اشک بود رو پاک کردم و اب دهنمو قورت دادم و لبخندی روی لبم نشوندم و چشم از ماشین فریاد گرفتم
هرکی از دور میدید به تصنعی بودن لبخندم پی میبرد
بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند!
_ کیه!؟؟
با صدای دوباره خاله به خودم اومدم و تند گفتم:
_ منم خاله جون
_ عه نیاز تویی مادر؟ چرا حرف نمیزنی آخه؟ بیا تو، بیا قربونت بشم
و درو باز کرد
درو باز کردم و رفتم داخل
پام که سنگ فرشای سیاه و سفید خال خالی رو لمس کرد و چشمم که به درختای بزرگ و کوچیک تو حیاط افتاد بغضم بیشتر به گلوم چنگ زد
سال ها پیش وقتی به این خونه پناه آوردم همین قدر شکسته بودم
امیدوارم که رُهام هم خونه باشه وگرنه اصلا نمیتونستم خودمو جلوی خاله کنترل کنم
وارد حیاط که شدم با کلی خاطره روبه رو شدم
همه با سرعت از ذهنم گذشتن
نفس عمیقی کشیدم
چشم هامو روی هم فشردم و به سمت خونه رفتم
خاله جلوی در بود و با چشمای براق و قهوه ایش که گذر زمان و سختی های روزگار دورشو چروک و پیر کرده بود نگاهم می کرد و پشت سرش رُهام بود که با تی شرت بزرگ و گشاد سفید و نگاهی نگران بهم چشم دوخته بود
با صدایی که از ته چاه در میومد سلام کردم
سرم تا اونموقع پایین بود اما به محض سلام کردنم سرمو بالا اوردم که خاله با دیدنم دستشو توی صورتش زد و گفت:
_ خدا مرگم بده مادر چیشدی؟ بیا تو بیا ببینم
دستمو گرفت و کشید و به سمت اشپزخونه برد و مانع حرف زدنم شد
رُهام هم پشت سرم میومد و هی مدام سوال های جور واجور میپرسید
romangram.com | @romangram_com