#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_206
اونقدر این کلمه سه حرفی رو ترسناک و آروم گفت که من لرزیدم چه برسه اون زن!
زن انگار زبونش و قورت داده بود.
انگار اینا فقط برای منه تنها و بی آزار شیر بودن!
- چ..چی چرا؟
فریاد یهو به سمت زن خیز برداشت و دو گوشه ی روسری خاکستری و چرکِشو گرفت تو مشتش رو سر زنو به سمت صورتش مایل کرد و از لابه لای دندوناش غرید:
- دفعه بعد که جمله رو تکرار کنم دیگه هیچ وقت رغبت نمیکنی بری جلوی آینه.
یکی از جوونای محل که تو سوپری کار میکرد به سمت فریاد اومد و با اخم گفت:
- هوی آقا ولش کن!
فریاد بدون برگشتن سمت پسره با حرص رو به زنه ترسیده و موش شده ی جلوش داد زد:
- بگو...
زن مِن مِن کنان با چشمای گرد شده به فریاد زل زد و گفت:
- آقا شوما که نمیدونی دختره چه سلیطه ایه، هر روز هر روز با...
فریاد دستشو کنار سر زن گذاشت و سمتش خم شد و چشماش و گرد کرد و گفت:
- به تو چه؟
زن خشکش زد و فریاد سرشو بیشتر خم کرد و غرید:
- ببین منو
زن نگاه ترسیدشو به من دوخت.
داد فریاد دوباره سکوت جمع رو شکست:
- گفتم...ببین منو!
زن مثل من از جا پرید و ترسیده به فریاد زل زد و گفت:
-بله؟
فریاد غرید:
- اگر مرد بودی...دقت کن! اگر مرد بودی،این همه جمعیتی که مثل ماست وایسادن و کتک خوردن یه دختر بچه رو زیر دست و پای توی پیر زنِ آشغال دیدن و از جاشون تکون نخوردن، اون موقع که اگر خدا رم میاوردن زنده نمیموندی، نمیکشمت چون زنی، یادم ندادن دست رو زن بلند کنم، زن ارزش داره، هرچند که تو بی ارزشی اما من که آدمم!
فریاد لبشو گزید و با فک لرزون از حرص زیادش گفت:
- دعا کن به جون خدات که تورو زن آفرید وگرنه اگه مرد بودی لاشه ات و لاش خورا میخوردن تو همین کوچه!
پاهام می لرزید و چشمام تار می دیدشون.
فقط دلم لبخند می خواست و یه حال خوب.
تا بدواَم سمتشو با همه توانم بغلش کنم این حجم چشم آبی و مو خرمایی رو...
کله رنگی این روز هام وقت نمی کرد موهاشو رنگ کنه و من عجیب دلم تو اون غلغله برای موهای لخت و در هم بر هم خرماییش می رفت.
فریاد با ضرب زن رو رها کرد و به زنی که منو تا قبل از فریاد گرفته بود و نمی زاشت از خودم دفاع کنم با حرص نگاه کرد و گفت:
- اون قدر بی ارزشی که بچه کوچیکت بمیره ام نمی فهمی و غرق سلیطه بازی ای!
زن انگار به خودش اومد و یهو جیغ زد:
- یا ابولفضل...ستایش بچه رو کجا بردی؟
تند تند دنبال دختر بچه ای به اسم ستایش می گشت.
فریاد رو به جمعیت زن و مردی که این موقع صبح جمع شده بودن و گاهی با خودشون حرف می زدن و گاهی پچ پچ می کردن در گوش هم و گاهی فیلم میگرفتن گفت:
- یه فیلم پخش بشه، به اون خدایی که می پرستید تک تکتونو آواره میکنم، کاری میکنم هیچ جا نتونید سر بلند کنید، پس به نعفتونه پاک کنید اون فیلمارو.
همهمه شد و فریاد با حرص گفت:
- تف به غیرتتون
و با حرص به سمتم اومد و من نمیدونم چرا اما از این حالتش ترسیدم و تو خودم جمع شدم و چشمامو بستم.
romangram.com | @romangram_com