#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_202


دندنام و رو هم سابیدم و بغض کوفتیم نمی زاشت حرف بزنم.

اما حرف زدم.

با همون بغض آشکار و مسخره حرف زدم:

- دیگه هم و نمی بینیم.

انگار بچه ها ام فهمیدن یه خبرایی هست.

اون قدر حالتای من و فریاد ضایع بود که احتمالا همه فهمیدن.

سارینم فهمید که عصبی به سبد جلوی پاش لگدی زد و پشتش و کرد و رفت.

من با زبونم لبام و خیس کردم و با بغض به فریاد نگاه کردم و گفتم:

- بریم مهران.

مهران سری تکون داد و دستم و گرفت و نگاه فریاد میخ دستامون شد.

اون قدر میخ که لرزم گرفت.

اما دستام و جدا نکردم و بر عکس دست مهران و محکم تر فشردم.

از بچه ها فاصله گرفتیم و پشت کردم و با اولین قدمِ دور شدنم انگار یه جونم و از دست می دادم.

شده بودم شبیه شخصیتای بازی های کامپیوتری که چند تا جون دارن.

من با هر قدمی که از هیاهوی بدجنس و چشم آبیم دور می شدم یک جونم و از دست می دادم.

وقتی ازشون اون قدری دور شدیم که دیگه نبیننمون پاهام سست شد.

آخرین جونم بود اما آخراش!

مهران متوجه شد که توانی واسم نمونده!

من ویرون شده رو کشید و اون حرف می زد و دلداری می داد و من گیج و گنگ تنها پلک می زدم.

سوار ماشین که شدیم کمربندم و بست و من چشم بستم و بغضم هنوز سر جاش بود و احساس خفگی داشتم.

کاش نمی زاشت برم.

کاش صدام‌ می زد.

کاش می گفت بمون.

کاش می گفت بمون نرو...

کاش می کشت منو

می زد منو

داد می زد سر من و نمی زاشت برم

کاش میومد می زد تو گوشم می گفت چرا می ری؟

کاش داد می زد بمون

کاش می گفت بمون

من همین جا قسم می خورم اگر یکی و دوست داشتم و خواست بره، حتی اگر کل غرورم به تاراج بره، حتی اگر اون بزرگ ترین اشتباه دنیا رو کرده باشه، حتی اگر من مقصر باشم، داد می زنم بمونه.

نمی زارم بره.

چون درد می کشه.

کاش فریادم می گفت بمون.

کاش می گفت دوست دارم نرو.

خدا لعنت کنه این کاش های لعنتی رو که همیشه ته قلبمونن.

جاده بی انتها بود و شب بود و منم دنیام به تاریکی شب رسیده بود.

اون قدیما ام دنیام شب بود ولی شب دنیام پر از ستاره بود.

پر از سوژه های براق و رنگی که باعث می شد خوش بگذرونم و راضی باشم.


romangram.com | @romangram_com