#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_200
- مگه نگفتم لپ تاپاتون و شارژ کنید. این الان خاموش شد ک...
با دیدن من ساکت شد و ادامه حرفش و خورد و با چشمای گرد اول به من و بعد به فریاد زل زد و نگاهش و طولانی کرد و از فریاد چشم گرفت و دوباره به من زل زد و گفت:
- نیاز !
ابرو بالا انداختم و معمولی نگاهش کردم و آروم گفتم:
- سلام. می تونی از لپ تاپ من استفاده کنی
عارف از بین جمع اومد سمتم و با خیرگی و ریز بینی نگاهم کرد.
می دونستم سعی داره از چشمام همه چیز و بفهمه و از حالت نگاهش کاملا مشخص بود که صالح لطف کرده و همه چیز و گذاشته کف دستش.
برای عارف آروم سری تکون دادم و چشمام و ازش دزدیدم.
- لازم نبود بیای، خودمون ضبط و تموم می کنیم.
این صدای خش دار و گرفته ی فریاد بود که بین هیاهوی اطرافم گوشام و سوراخ کرد.
مغزم درد گرفت و بعدش ریشه گرفت تو سینم و بعدش جای خالی قلبم سوخت.
پلک زدم و با حرص چشم بستم و لبخند آرومی زدم و برگشتم و به نگاه براقش زل زدم و گفتم:
- اومدم خداحافظی کنم!
هیاهوی بچه ها در لحظه خوابید و مهرانم بلند شد اومد سمتم.
نگاه فریاد خشک شده رو صورتم باقی موند و پلک چپش پرید و تند تند پلک زد و گیج گفت:
- چ..چی! یعنی چی؟
مهران با نیشخند اومد سمتم و شونم و گرفت و نگاه فریاد میخ شد و داغ شد و آتیش گرفت.
میخ شده بود به دستای پیچیده شده مهران دور شونه های ظریفم.
مهران با لبخند به فریاد زل زد و گفت:
- دارم نیاز و برمی گردونم تهران، خسته شده یکم
صالح با تعجب بهمون نزدیک شد و فریاد چشماش و بست و بلند شد و به آسمون نگاه کرد و بعد از چند لحظه در حالی که تند تند پلک می زد عصبی اما خفه رو به مهران گفت:
- ببخشید! نفهمیدم، اومم تو کی ای اون وقت؟
مهران ابرو بالا انداخت و با لبخند رو اعصابی گفت:
- دوستشم!
به فریاد نگفت به تو چه!
به فریاد نگفت چون می دونست الان فریاد از همه مهم تره.
فریاد به سمتم اومد و مهران جلوم وایساد و من انگار پشت مهران قایم شدم از این هیاهوی عصبی و دیوونه شده!
سارین جلو اومد و با حرص گفت:
- واسه چی بری نیاز؟! یعنی چی؟
صالح بازوی سارین و گرفت و اروم به عقب کشیدش
با این حرکتش نشون داد اگر قراره نیاز به کسی جواب پس بده تو نیستی!
عارف آروم گفت:
- نیاز یه دختر عاقله، دوست داره بره، شما چرا جوش می زنید؟
بعد از این حرفش مستقیم زل زد به فریاد
رسما چشماش داد می زد که تو که گند زدی به روحش و گفتی بره چرا حالا داغ کردی؟
فریاد چشم بست و گفت:
- ما یه قراردادی داشتیم نیاز!
با این حرفش وجود مهران و بقیه رو نادیده گرفت.
بهش زل زدم و با حرص آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com