#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_199
ویتامین لب و که شکل رژ لب بود و تند تند رو لبام می کشید و جوری با دقت کارش و انجاممی داد انگار داره اتم کشف می کنه!
لبام از خشکی و سوزش در اومد و حالا لایه زخیم مایع شکلی و روش حس می کردم.
با چشمای گرد شده به مهران که در رژ لب و می بست و می زاشتش تو جیبش خیره شدم و گفتم:
-ویتامین لب!
خندید و گفت:
-آره
هیچی نگفتم و فقط بهش لبخند محوی زدم.
در آسانسور باز شد و هر دو خارج شدیم.
کارت اتاقمون رو تحویل دادیم و قبلا پول اقامت من توسط فریاد داده شده بود.
پس با خیال راحت از هتل خارج شدیم و به سمت L90 نوک مدادی مهران رفتیم.
دزدگیر و زد و در صندوق عقب و باز کرد و دوتامون چمدونامون رو گذاشتیم.
هرچند که من چمدون داشتم و مهران یه ساک کوچیک و دستی داشت.
هر دو نشستیم تو ماشین و آدرس کویر رو پرسید و من کمربندم و بستم و چشم رو بستم و خوابمنمیومد ولی عجیب سرم درد می کرد و دلمتنها سکوت می خواست و سکوت
هوا تاریک بود و جاده نا اشنا و برای پیدا کردن مسیر مهران خیلی ادرس پرسید و از اون جایی که خیلی خنگ بود مسیرمون بیش از اون چه که باید طول کشید.
خیالمراحت بود که بچه ها شب قراره تو چادر هاشون تو کویر بمونن.
حدودا ساعت یازده شب بود که رسیدیم.
ماشین و نگه داشت و چون من مسیر و یادم بود با هم راه افتادیم.
هوا تاریک بود و اسمون پر ستاره.
انگار زمین و اسمون و به هم دوخته بودن از دور تنها، خاکی سیاه زمین و سورمه ایه آسمون و اوننقاط کوچیک و بزرگ چشمک زن دیده می شد.
خیلی خیلی قشنگ بود و این صحنه کمی فقط کمی باعث شد از اون حالت اولیه دپرسیم خارج شم.
مهران مدام حرف می زد:
-وای چه خوشگله وای نیاز اسمون چه قشنگه کاش زود تر میومدیم!
الان بچه ها نمی گن چرا این قدر عجله ای داریم بر می گردیم؟
نمی گن چرا تا فردا صبر نکردی و..؟
تند تند حرف می زد و هر دو کفش به دست به سمت چادر بچه ها نزدیک می شدیم.
از دور آتیشی که درست کرده بودن دیده می شد و صدای آهنگی که با باند هاشون گذاشته بودن شنیده می شد.
خسته از حرفای مهران پلک بستم و نفسم حبس شد با دیدنش که یه پتوی نازک آبی دور خودش پیچیده بود و رو صندلی کنار بقیه نشسته بود.
کنار اتیش بود و به شعله های اتیش زل زده بود و انگار تو این دنیا نبود و از شلوغی و سر و صدای اطرافش دور بود.
پیشونیش بخیه داشت و زیر چونش هم.
اون قدر بهشون نزدیک شدیم که صدای بلند و خوش حال سارین توجه همشون و از سیب زمینی های آتیشیشون پرت کرد:
-نیاز!
همه برگشتن و با خوش حالی و خنده هو کشیدن و مهران که گویا با همشون رفیق شده بود با خنده و ادا و اطفار رفت سمتشون و در حالی که با اهنگ قر می داد خودش و پرت کرد رو زمین کنار اتیش.
سنگینی نگاه داغش و حس می کردم اما نگاهش نکردم، مردم ! اما نگاهش نکردم.
درد داشت اما نگاهش نکردم.
لبخند محوی به سارین زدم و گفتم:
-سلام.
علاوه بر سارین همه بچه ها سلامکردن و خوش حال بودن که حالم خوبه و اومدم پیششون.فکر می کردن بعد اون شب که مریض شدم تو بیمارستان استراحت می کردم.اما خبر نداشتن که من مریض شده بودم اما نه اون مریضی که اونا فکر می کردن!
منمریض یه پسر عوضی و چشم آبی شده بودم.که ذره ذره وجودم و نابود می کرد
صالح لپ تاپ به دست از تو چادر اومد بیرون و رو به بچه ها با حرص گفت:
romangram.com | @romangram_com