#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_198


من نیاز داشتم به این سرما من‌باید به خودم بیام باید بتونم.

می میرم ولی می تونم.

قصدی که داشتم جدی بود من باید تمومش می کردم.چون دیگه دلیلی نداشتم من دیگه اون من سابق نمی شدم.

من تا عبد و یک روز جایی تو سینم خالی بود قلب تیکه پاره شدم و من تو اون بیمارستان جا گذاشتم من دیگه دلیلی نداشتم.





از حموم خارج شدم ،تو حموم لباسام و پوشیده بودم.

دستی روی مانتوی جلو باز زغالیم کشیدم و تی شرت سفید زیرش و با کفشای کتونی تخت و سفیدم ست کردم.

موهام و خیس بی حوصله محکم بالا بستم.

شال مشکیم و رو سرم انداختم و تو اتاق و نگاهی انداختم و خبری از مهران نبود و روی تخت یه جعبه پیتزا با نوشابه بود و من عجیب دلم ضعف می رفت و اما بازم بی میل بودم.

روی تخت نشستم و همون طور که در جعبه رو باز می کردم به جسد گوشیم که رو زمین افتاده بود خیره شدم.

تیکه ای پیتزا برداشتم و همراه با اون بغضم و هم قورت دادم.

چه طعم جدیدی! پیتزا مخصوص با طعم بغض!

سه تا تیکه به زور برای از بین بردن ضعف و غر غرای شکمم خوردم و از جا بلند شدم و چمدون جمع شدم و برداشتم و دسته اش و به دست گرفتم و کشون کشون بردمش سمت در.

در و باز کردم و سینه به سینه مهرانی شدم که حاضر و آماده دستش رو برای در زدن بالا آورده بود.

با نیش شل دستش و برد بالا و به موهای حالت داده اش حالت داد و گفت:

-جون چه هم زمان!

نیشخندی زدم و براش سری تکون دادم و گفتم:

-بریم.

باز زده بود به در بانمکی!

خم شد و دستش و دراز کرد و گفت:

-بفرمایید لیدی مو طلایی.

با حرص زیر لب گفتم:

-عمت و مسخره کن.

خندید و با هم خارج شدیم و انگار نه انگار من چمدون دستمه! دست به جیب جلو تر از من به سمت اسانسور می رفت و سوت می زد.

با حرص گفتم:

-بی‌شعور

صدام و شنید و شلیک خنده اش به هوا رفت و از دخترا قشنگ تر می خندید این بشر!



اومد سمتم‌ و خنده کنان دسته چمدون رو گرفت و کشیدش تو اسانسور.

من موندم‌ شب تو کویر فیلم برداریشون چه دلیلی داره؟

یادمه تو صحنه پردازی صحنه ی آتیش تو تاریکی و آسمون می خواستن بیارن.

احتمالا برای همین امشب اون جان.

لبم و به دندون گرفتم و تو آینه اسانسور به صورت رنگ پریدم زل زدم.

لبام رو اون قدر دندون کنده بودم و رژ نخورده خشکه زده بود و ترک ترک و خون مرده شده بود.

مهران به من از تو آینه خیره شد و نچ نچی کرد و گفت:

-مگه آدامسه که دائم لبات و می جویی؟

سرم و پایین انداختم و با اخم به کفاشم زل زدم که مهران چونم و گرفت و با نیش شل بهم زل زد و قبل این که بفمم می خواد چی کار کنه نرمی و خیسی چیزی و رو لبام حس کردم.

با چشمای گرد شده به مهران زل زدم!


romangram.com | @romangram_com