#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_196
مهران نزدیکم اومد و اروم پیشونیمو بوسید و اروم گفت:
_ نیاز نمیخوای بگی چیشده ها؟ کی این حرفو زده؟ بگو تا برم و زندگیشو جهنم کنم، کی گفته تو هرز میری؟
خودمو توی بغلش جمع کردم و فشار دادم و فین فینی کردم و بعد ماجرارو براش بین هق هق هام تعریف کردم
گفتم و گفتم از هرچی که به ذهنم میرسید
حتی حرفایی که بارها بهش گفته بودم دوباره طوطی وار تکرار کردم
انقدر گریه کردم و حرف زدم که اخر توی تکون های گهواره مانند مهران خوابم برد
----------
به عارف که رو به روش نشسته بود خیره شد
نیم ساعت بود که معطل صالح بودند تا نامه ترخیص رو بیاره
بدنش درد مزخرفی داشت اما ذهنش از بدنش بیشتر کوفته و خسته بود
از دیشب به نیاز فکر میکرد
اون دختر مو طلایی عجیب که یهویی وارد زندگیش شد و سعی کرد جای بهارو بگیره اما موفق نبود
بعد از این حرف مکثی کرد و برای ثانیه ای توی ذهنش (موفق بوده) ای نقش بست که خیلی سریع مثل اومدنش محو شد
بالاخره صالح وارد اتاق شد و بعد به کمک عارف زیر پهلو های فریاد رو گرفتن و اروم اروم به بیرون بردنش
توی ماشین هیچکس حرفی نمیزد
صالح تمام توجهش به رانندگی بود
عارف هم کتابی مرتبط با رشته اش را میخواند و فریاد هم در ذهنش دنبال دلیل و منطقی برای حرف های دیشبش میگشت
همیشه این حرف ها را میگفت
دخترهای زیادی بودند که با این حرف ها دک شده بودند اما نیاز ...
عصبی دستی لابه لای موهایش کشید
----------
با سر درد عجیبی از خواب بیدار شدم
بدنم کوفته بود و درد میکرد
تکونی توی جام خوردم که چشمم به مهران افتاد
روی کاناپه وسط اتاق خوابیده بود
اتفاق های دیشب جلوی چشمم نقش بست
بدنم دوباره یخ بست و حالت انقباض گرفت
به سختی از جام بلند شدم که بخاطر سست بودنم روی زمین افتادم و از صدای افتادنم مهران رو از جاش پروند و اخمی روی صورتم نشوندم
ازین ضعف متنفر بودم
مهران سمتم اومد و وقتی اخم های درهممو دید حرفی نزد و فقط کمکم کرد که از جام بلند شم
گشنم بود و شکمم قر قر میکرد
خب معلومه دو روزه غذا نخورده بودم
_ چیزی میخوای برات بیارم؟
لبامو با زبون تر کردم و گفتم:
_ نه
romangram.com | @romangram_com