#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_194
البته من تقریبا رو هوا بودم و حتی پاهامم به زمین نمیرسید!
تو ماشینش که نشستم و درا رو که بست و تخته گاز که رفت تازه فهمیدم چه خبره و چی شده
من نه تنها جلوی فریاد بلکه جلوی همه غرورمو نابود کرده بودم
تو راه هیچی نمیگفت و منم هیچی نگفتم
بین راه برام آب میوه گرفت و به زورش تنها یه قورت خوردم و ترشای آب انارو که تو دهن بد مزه و تلخم حس کردم انگار جون گرفتم
ماشین که رو به روی هتل متوقف شد دستم رفت سمت دستگیره و هم زمان صالح گرفته و هول زده گفت:
- نیاز من نمیفهمم فریاد چشه، حرفاتونو شنیدم ولی بدون اون یکم به زمان احتیاج داره تا بفهمه که براش مهمی
چشمامو چند ثانیه بستم
با خش دار ترین و گرفته ترین صدای ممکن که از خودم تا به حال ندیده بودم گفتم:
- شاید چند وقت بعد بفهمه بهم یه احساسی داشته، شاید!
درو باز کردم و همزمان برگشتم سمتش و همراه با پیاده شدن گفتم:
- ولی خیلی دیره!
از ماشین پیاده شدم و به سمت ورودی هتل رفتم
پله هارو دوتا یکی بالا رفتم و صالحم از ماشین پیاده شده بود
با سرعت کارتمو از پذیرش گرفتم و به سمت اسانسور رفتم و قبل از اینکه صالح بهم برسه درها بسته شدن
تا درها بسته شدن دکمه طبقه ام رو زدم و افتادم کف اسانسور و با همه توانم زار زدم
نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
من دیگه تحملم تموم شده بود
من از قوی بودن انصراف میدم!
بسه دیگه
تمومه
با پاهایی که انگار به هر کدومش وزنه ای صد کیلویی وصله و چشمایی پر از اشک که انگار باهم مسابقه گذاشته بودن و هر کدوم با سرعت بیشتری نسبت به قبلی روی گونه هام سر میخوردن درِ اتاقو باز کردم و واردش شدم و بی حال خودمو روی کاناپه پرت کردم
ذهنم آشفته بود و خیلی چیزا توی سرم چرخ میخورد
چرا من؟
چرا؟
هر لحظه ذهنم به گذشتم کشیده میشد و صحنه های مختلفی توی ذهنم تداعی میشد
پسرای جور واجوری که باهاشون بودم
ماشین هایی با مدل های مختلف
پارتی و رقص های شبانه و کلوب هایی که میرفتم و شاد بودنم در عین غرورم اما بین همه این ها باز یک دختر وجود داشت
دختری که عموش عوضی ترین فرد بود
مثل عموی های داستان ها نبود
مثل اونایی که شبیه پدراشونن نبود
مثل اونایی که عموهاشون پشتشونن نبود
عموی من اون هیولای زیر تخت بچگیام بود
اون دزد رویاهای شبونم بود
سرعت اشک هام بیشتر شده بود
انگار که اونام داشتن فرار میکردن مثل من
ذهنم دوباره پرت شد به قبل
romangram.com | @romangram_com