#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_191

خوشحال از موقعیتی که نصیبم شده اروم بعد از چند دقیقه از زیر تخت به زور و ضرب بیرون اومدم و از جام بلند شدم و خواستم به سمت در برم و برگشتم که با دیدن منظره رو به روم سرجام خشکم زد



زمان متوقف شده بود

قلبم بیقرار میکوبید و ضرب صداش انگار تو سکوت اتاق اِکو میشد

لبام اونقدر خشک شده بود و اونقدر خشکم زده بود که نمیتونستم حتی لبامو از کویری نجات بدم

از ترس و شوک گیج شده یه قدم عقب رفتم

چشمای براقشو بهم دوخت و با خونسردی گفت:

- اومم میدونستم کوچولویی ولی نه در این حد که اون زیر جا بشی یه شب تا صبح!

تند تند پلک زدم و نگاهش کردم و کمی نیم خیز شد و چشماشو گرد کرد و گفت:

- وای نیاز وای... آخه به تو نمیخوره عاشق شدن!

قلبم ایستاد

میتونستم انکار کنم؟

بخدا که نمیتونستم

کیه که شب تا صبح بره زیر تخت یکی قایم بشه و درد و سرما رو برای یه دقیقه دیدنش به جون بخره؟

جز یه عاشق احمق مثل من کی این کارو میکنه؟

با مِن مِن گفتم:

- من ..چی..زه..

نیشخندی زد و با شصتش به عادتش گوشه لب یه وَری شدش و خاروند و با همون لحن لبریز از خنده گفت:

- وای نیاز وای قیافت خیلی باحال شده

اخمام رفت تو هم

من فقط نگران این موجود مغرور و بی احساس عوضی بودم

همین موجود که مسخره ام میکرد و دوسش داشتم و در این حال ازش متنفر بودم

چشمامو بستم و گفتم:

- چی... میگی تو؟

مشتاق نگاهم کرد و با لبخند گفت:

- اومم تصورشو بکن یکی یک شبانه روز زیر تختت برات دل دل بزنه و اخرش با قیافه ی زار و خسته از زیر تخت به امید فرار بیاد بیرون...

بین حرفش زد زیر خنده و در حالی که دست میزد گفت:

- خیلی فانی دختر

بغض شکست تو گلوم و قلبم یه جایی مچاله شد تو وجودم

من این موجودو هنوزم دوست داشتم؟

قطعا دیوونه بودم

لبمو محکم گاز میگرفتم

با بغضی که به گلوم چنگ میزد با دید تارم بهش زل زدم و لب زدم:

- هنوزم... بهارو دوست داری نه؟

در این حماقت به اخرین ریسمان باقی مونده چنگ زدم

پی جوابشو به تنم مالیده بودم

من هیچی برای از دست دادن نداشتم و اگر جوابی که میداد منو در هم‌ میشکوند برای همیشه میشکستم و احتمالا هیچ وقت سر پا نمیشدم

اما بزار بدونم‌ که بدون تلاش نباختم!

جدی شد

سرد شد

romangram.com | @romangram_com