#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_190


_ باشه قبول دارم خوشگله! خیلی... خوشگله

تو دلم قند آب کردم

و بعد مثل خود صالح صداشو پایین اورد:

_ تازه دختره احمق لباش اون شکلیه میاد رژ لبم میزنه دیگه آدم دوست داره...

و بعد از مکثی گفت:

_ لباش ادم دوس....

صالح نذاشت حرف فریاد کامل بشه و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن

اخم هامو توی هم کشیدم

اینا به چه جرعتی داشتن اینجوری راجب من حرف میزدن؟

صالح اروم و بریده بریده درحالیکه سعی داشت صداشو پایین بیاره تا تذکر پرستارارو نشنوه گفت:

_ پس تو هم بهش فکر میکنی

و بعد دوباره خندید و ادامه داد:

_ پس چرا انقد باهاش بدی ها؟

_ چون سرکشه و میدونی من حوصله رام کردن یه نفر دیگه رو ندارم هنوز خسته ی اون قبلیم

با حرفش ذهنم بطور اتومات به سمت بهار رفت

تپش قلبم اروم شده بود و حتی صالحم حرف نمیزد و من میتونستم صورت فریادو تصور کنم

بی حس و خنثی و با اخمی چاشنیش

_ فریاد چیشد؟

نفس عمیقی کشید که باعث شد قلبم مچاله بشه و قطره اشکی از گوشه چشمم پایین اومد

_ تموم شد

_ چی تموم شد منظورت چیه؟

_ بهار تموم شد، دیگه مال من نیست، از امشب شد برای اون پسره

و بعد ثانیه ای سکوت کرد و با لحن خسته تری نسبت به قبل گفت:

_ عروسی کردن

با حرفش بهت زده به دور و برم زل زدم

هم خوشحال بودم و هم ناراحت

خوشحال از اینکه فریاد میدونه بهار تموم شدست و ناراحت از اینکه الان چقدر حالش بده

پس برای همین بود تصادفش؟

برای بهار بوده؟

بخاطر اون تا مرگم پیش رفته و حتی نمیخواسته زنده بمونه؟

بعد از اون صالح دیگه چیزی نگفت به سمت تختش رفت و فریاد هم تکونی خورد و پهلویی عوض کرد

اینو از بالا پایین شدن تخت حس کردم

به پیشونیم فشار اومد و من موندم چجوری این زیر جا شدم

اتاق توی تاریکی و سکوت محض بود و فقط تیک تیک عقربه های ساعت و نفس های منظم فریاد و صالح بود که توی اتاق پیچیده بود

ذهنم آشفته بود و بهم ریخته

درگیر اینکه فریاد به من فکر میکنه اما بهارو میخواد و اینکه فقط برای یک هوسه یا ...

دوست داشتم دستامو روی سرم بزارم و جیغ بکشم اما نمیشد

چشم هامو روی هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم که صدای تخت صالح بلند شد

خمیازه ای کشید و به سمت در رفت


romangram.com | @romangram_com