#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_189
و بعد از روی تختی که بود بلند شد و به سمت مبل کنار تخت فریاد اومد و خودشو روش پرت کرد
_ چطوریا هستی؟
_ خوبم
صالح پاشو روی پاش انداخت و گفت:
_ دردی چیزی نداری؟
فریاد تکون ارومی خورد و گفت:
_ نه چیزیم نیست
_ اممم خوبه
و بعد مکث کمی کرد و گفت:
_ نمیدونم نیاز کجا رفت دم در بود
با این حرف صالح تپش قلبم بالا رفت
انقدر که حس کردم الان هر دوشون بلند میشن و زیر تخت رو نگاه میکنن
فریاد با صدایی که توش کمی تعجب موج میزد گفت:
_ مگ اینجا بوده؟
صالحم که انگار موضوع جذابی پیدا کرده بود پاشو روی زمین گذاشت و کمی حالت نیمخیز گرفت و گفت:
_ آره پس چی فکر کردی اولین نفر اون اینجا بوده
_ چطور؟
صالح با صدایی که کمی به حرص و کلافگی میزد گفت:
_ کسی که نجاتت داده فکر کردی کی بوده؟
و بعد شروع کرد به تعریف همه چیزهایی که براش گفته بودن
با خوشحالی منتظر تموم شدن حرف های صالح و بعد حرف هایی که فریاد در جواب این ها میگه بودم که با حرف فریاد بیشتر از قبل توی خودم فرو رفتم
_ خب؟ وظیفه انسانیش بوده و درضمن الان باید انتظار تشکر داشته باشه که منو دوباره به این زندگی نکبتی برگردونده؟
صالح با صدایی پر از تعجب و صورتی پر از علامت سوال که میتونستم قشنگ تصور کنم گفت:
_ فریاد! واقعا چرا اینجوری میکنی پسر؟
اما فریاد در مقابلش فقط سکوت کرد و مطمئن بودم الان پوزخند جذابی که من عاشقش بودم گوشه لبشه
صالح وقتی دید فریاد چیزی نمیگه با لحن شیطنت باری ادامه داد:
_ بابا دختره خیلی عروسکه کل اکیپ توی کَفِشَن من موندم چرا نخ نمیدی بهش!
و بعد با لحن خاصی ادامه داد:
_ بخدا اگه عاشق ساره نبودم میگرفتمش! موهاش که شبیه ابریشم میمونه لامصب چشاشم که به قول سارین دنیاییه، کشیده و وحشی کمرشم که...
فریاد عصبی گفت:
-باشه دیگه بس کن
صالح خندید و بعد با لحن ارومی ادامه داد:
_ هرکسی این نعمتو نداره ها
با چشم هایی گرد به بالای سرم زل زدم
صالح و این حرفا
از حرص دستامو مشت کردم
پسرا چه حرفایی میزدن تو خلوتشون!
با حرف فریاد همزمان لبخند و اخمی روی صورتم نشست
صداش تو سرم اکو شد:
romangram.com | @romangram_com