#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_188


یه خواب طولانی

فریاد گیج و مبهوت به حجم موهای طلایی رنگی که روی سینش ریخته شده بود خیره بود

گیج شده بود

دستش عجیب دلش سرکشی میخواست برای خزیدن بین لابه لای طلایی موهای دختر کوچولوی رو به روش و از طرفی خشکش زده بود

صدای حرف زدن صالح و مردی رو که از بیرون از اتاق شنیدن فریاد فوری چشم هاشو بست و نیاز فوری سرشو از رو سینه فریاد بلند کرد و اونقدر هول شده بود که تنها کاری که تونست بکنه این بود که زیر تخت فریاد قایم شه و دراز بکشه

در اتاق باز شد و صالح و دکتر وارد شدن و نیاز در حالیکه با دست به کمر دردناکش چنگ میزد به کفش های صالح و دکتر از زیر تخت زل زد

فریاد چشم هاشو باز کرد و صالح با لبخند گفت:

- وضعیتش چطوره دکتر؟

دکتر با لبخند دست به جیب به فریاد گیج که انگار دنبال یه چیزی میگشت خیره شد و گفت:

- حال بیمارمون خوبه آزمایشاشم چیز بدی رو نشون نداد، فردا میتونه مرخص شه البته اگر فردا رو هم بمونه بهتره

فریاد نگاه گیجشو به صالح دوخت و بعد از اون به دکتر زل زد و گفت:

- باشه

صالح دستشو به شونه دکتر تکیه زد و گفت:

- مرسی دکتر

دکتر لبخندی زد و با گفتن کاری نکردم از اتاق خارج شد

صالح خودشو رو صندلی کنارش پرت کرد و فریاد گیج آروم‌ گفت:

- نیاز کجا رفت!؟

صالح آروم گفت:

- چیزی گفتی؟

فریاد سرشو برگردوند و به صالح نگاه کرد و گفت:

- ن...نه

نیاز زیر تخت در حالیکه سرامیک های سفید و سرد زمین باعث شده بود از سرما و درد کمرش تو خودش جمع بشه با حرص چشم هاشو بست و تو دلش خودشو به خاطر قایم شدنش فحش میداد

اگر خیلی طبیعی سر پا می ایستاد و به صالح میگفت اومده وضعیت فریاد و چک کنه اینطوری نمیشد

الان از زیر تخت فریاد بیاد بیرون بگه داشتم‌ چیکار میکردم؟

این فکر ها تو سرش جولان میداد و سردی سرامیک و خشکی زمین و فضای تنگ زیر تخت باعث شده بود نفسش بگیره و از حرص قرمز شه



کمرم از سردی سرامیکا و از اینکه نمیتونستم تکون بخورم شدیدا درد گرفته بود

تا جایی که حتی اگه جاش بود میزدم زیر گریه

تحمل اینکه انقدر یک جا ثابت بمونمو نداشتم و برام سخت و طاقت فرسا بود

فریادم قصد خوابیدن نداشت اما صالح به محض رفتن دکتر گرفت خوابید و این منو عصبی تر کرد

خب وقتی نمیتونی مراقب باشی نمون دیگه!

حدود فکر کنم یک ساعت بود که به میله های بالای سرم زل زده بودم و توی ذهنم فضای اتاقو موقع اومدن پرستار ها و تذکر دادنشون به صالح برای مراقب فریاد بودن و همچنین معاینه فریاد و تصور میکردم صدای پاشنه های کفششون که توی گوشم انعکاس پیدا میکرد باعث روانی شدنم شده بود

همچنین ناز کردن و عشوه هایی که بعضیاشون موقع حرف زدن با فریاد داشتن روی مغزم سوهان میکشید

چند بار سعی کردم که بخوابم اما از دردی که توی کمرم بود حتی نمیتونستم پلک بزنم چه برسه بخوابم

مهم تر از همه اینا خوشحال بودم فریاد نمیتونه زیاد تکون بخوره وگرنه ممکن بود صورتم بخاطر پایین اومدن تخت برای تکوناش داغون بشه

با توجه به زمانی که توی ذهنم داشتم ساعت نزدیکای سه چهار صبح بود که صالح از خواب بیدار شد

_ چه عجب بیدار شدی

با اینکه حالت چهره هاشونو نمیتونستم ببینم اما مطمئن بودم فریاد اینو با صورتی بی حس مثل همیشه میگه

_ بابا خسته بودم


romangram.com | @romangram_com