#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_185

نفس راحتی کشیدم و پشت کردم تا برم و از حجم سوالاشون خلاص شم که سارین بازومو گرفت و گفت:

- تو حالت خوبه؟ خیلی بی حالی

کم مونده بود سرش جیغ بکشم از حرص

هیاهوی من رو تخت بیمارستان کم مونده بود بمیره این اومده میگه چرا بی حالی!

مهران به دادم رسید و بازومو گرفت و منو کشید سمت خودش و جدی به سارین نگاه کرد و گفت:

- حالش خوبه!

رفیق من خیلی زود رفته بود تو نقشش برای یه پسرک عاشق پیشه!

سارین با تعجب و کلافگی به مهران نگاه کرد و عارف و صالح و بقیه دوییدن تو بیمارستان

سارین ازم فاصله گرفت و کمی خیره نگاهم کرد که همون دختر کَنه که همیشه بهش چسبیده بود اومد جلو و بازوشو گرفت و با عشوه اما لحن حرصی گفت:

- سارین جان الان باید به فریاد برسیم

این یعنی واسه چی نگران نیازی

سارین یهو دستشو با ضرب از پنجه های دختره خلاص کرد و با حرص داد زد:

- چند بار بگم به من دست نزن قاصدک؟

دختره تو جاش پرید و من حوصله نمایششونو نداشتم پسر بدم حالش خوب نبود!

پشت کردم و دست مهرانو گرفتم و با هم وارد بیمارستان شدیم

مهران آروم گفت:

- چه پسره نازی بودا به چشم خواهری

خنده ام گرفت و اون دست کشید لای موهاش و چشمک زد

وارد بخش شدیم و من دکتر فریادو دیدم که داشت با صالح حرف میزد

بهشون رسیدیم و صدای دکتر مسن و قد بلند و ریش سفید و شنیدم:

- حالش خیلی خوبه، چون ماشینش مدل بالا بوده خیلی آسیب ندیده، شاید اگر همچین تصادفی رو با پراید داشت در جا مرده بود! کمی کوفتگی داره و در رفتگی دست و بخیه داشته، جواب آزمایشاشو که دیدم مطمئن تر جواب میدم ولی در کل با چند روز استراحت رو به راه میشه

صالح با هل گفت:

- پس چرا ایست قلبی کرده؟

دکتر عینکشو رو چشماش جا به جا کرد و ریلکس گفت:

- احتمالا شوک تصادف باعثش شده در برخی موارد پیش میاد، امشب یکیتون پیشش باشه به عنوان مراقب

با استرس گفتم:

- ملاقات؟

دکتر و بچه ها برگشتن سمتمو دکتر با دیدنم انگار فهمید کی آمبولانسو گذاشته رو سرش

لبخند محوی زد و گفت:

- خانوم قهرمان فعلا نمیتونید تا فردا ملاقاتش کنید مگر این که همسر یا خواهرش باشید در غیر این صورت یکی از اقایانون باید مراقبش باشن تا صبح

صالح زود جلو پرید و گفت:

- داداشاش نُروِژَن، من دوست و همکارشم من میمونم

دکتر سری تکون داد و دست به جیب روپوشش اَزمون فاصله گرفت

نفس راحتی کشیدم و از حجم بغض گرفته شده تو گلوم خلاص شدم

صالح با سرعت به سمت اتاقی که بهش نشون دادن دویید و من ارزو کردم صالح تیکه پاره شه و من به جاش برم پیش هیاهو

بچه ها نشستن رو صندلی های آبی رنگ انتظار و عارف رو بهشون به آرومی گفت:

- بچه ها مرسی که اومدید ولی فایده ای نداره بهتره برگردید هتل، جریان دعوای امروز تو رستورانم با پول حل کردیم، فردا میتونید برای ملاقات بیاید

بچه ها با تردید به هم‌ نگاه کردن و منم سر تکون دادم

ساره به سمتم اومد و گفت:

- توام با ما بیا نیاز

romangram.com | @romangram_com