#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_184
و بعد نگاهی بهم کرد و لبخندی با امیدواری بهم زد و منم بعد از مکثی سرجام نشستم
فقط به فریاد نگاه میکردم
بالاخره بعد از چند ثانیه به بیمارستان رسیدیم و دوتا دکتر تخت رو پایین بردن و منم به توصیه ی دکتر دنبالشون نرفتم و توی حیاط نشستم
همون موقع مهران نزدیکم اومد و با دیدن چهرم فهمید که چه خبره و برای همین فقط جعبه ی سیگارو به سمتم گرفت
حرفی نزد
منم با فندکی که همیشه همراهم بود سیگارو اتیش زدم و بلافاصله کام عمیقی ازش گرفتم و دودشو اروم بیرون فرستادم
_ همیشه خاص سیگار میکشیدی، حرکت دود بین لبات ارومه و واقعا...
حرفشو نصفه گذاشت و بجاش گفت:
_میرم آبمیوه ای چیزی بگیرم برات
سری تکون دادم
دوست داشتم از خوشحالی جیغ بکشم و بالا پایین بپرم اما نمیتونستم و واقعا نمیدونستم چرا
کام عمیق دیگه ای به سیگارم زدم
اینبار همه لحظه هارو مثل فیلم توی دود پک سنگینم دیدم
_ اگه تو نبودی ممکن بود من نتونم بیمارمو نجات بدم
با صدای شخصی که لحظه ای پیش نقشه قتلش پیش چشمم بود سیگارو روی زمین انداختم و زیر پام له کردم
نمیدونم چرا با شنیدن صداش اشک توی چشام جمع شد
نگاهش کردم
سنش نسبتا زیاد بود
با دیدن چهره ام نزدیک اومد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت:
_ گریه کن، نزار بمونه تو دلت، خوشحالیتو با گریَت نشون بده کسی نمیبینه
به محض گفتن این حرفش انگار که سد بزرگی پیش اشکام برداشته شد و توی بغلش رفتم و شروع کردم به گریه کردن
- نیاز؟
با شنیدن صدای داد فردی از دکتر فاصله گرفتم و تو تاریکی به صالح زل زدم
بغضمو فرو خوردم و صالح با بغض گفت:
- چ...چی شده؟
ساره و بقیه ی بچه ها با فاصله از صالح با سرعت داشتن میومدن سمتمون
به صالح زل زدم و بغض اجازه نمیداد حرف بزنم
سارین هول زده در حالیکه لباساش چروک و به هم ریخته بود بهمون رسید و من برگشتم و جای خالی دکتر رو حس کردم
رفته بود
پس این فیلمای ایرانی و هندی خیلیم فانتزی نیستن
هنوزم دکتر مهربون داریم!
صالح اینبار داد زد:
- با تو ام نیاز
عارف آروم تر بود و کنترلش بیشتر!
به سمتم اومد و بازومو گرفت و گفت:
- نیاز میشه بگی چی شده؟ همه نگرانیم
بغضمو قورت دادم و به چشمای براقش تو تاریکی زل زدم و گفتم:
- من از ماشینش پیاده شدم، مهران دوستم اومد دنبالم چند ساعت بعد دیدیم تو جاده تصادف شده ماشین فریاد بود، رسوندنش بیمارستان و دارن میارنش بخش
romangram.com | @romangram_com