#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_183

چی چی اگه بهوش نیاد!

همین یه ذره فریاد و هیاهوی زندگیمم از بین میرفت

تحمل نداشتم

همه بدنم سست بود

اما هنوزم نمیتونستم ساکت بشینم

صدای داد و فریادم با اون ناقوس لعنتی مخلوط شده بود

پزشک سوم سمتم اومد و به ارامش دعوتم کرد

_ آروم باش عزیزم، آروم باش، اینجوری که داد میزنی چیزی درست نمیشه که

با انزجار نگاهش کردم

از لحن ارومش بدم اومد

به تندی سمتش برگشتم و گفتم:

_ چجوری اروم باشم ها؟! چجوری؟!

و بعد تنه ای بهش زدم و تا خواستم فریادو صدا بزنم حرف دکتر توی سرم پیچید:

_ از دستش دادیم

و این چند حرف صد بار توی سرم دور زد

جیغ بلندی کشیدم و به سمت دکتری که این حرفو زد توی همون مقدار جای کم پریدم که شخصی از پشت گرفتمو مانع نزدیک شدنم شد و در اصل مانع قاتل شدنم شد

_ چی میگی؟! ینی چی از دستش دادیم ها؟؟؟ پس تو چیکاره ای اینجا ها؟! چیکاره ای؟!

بلندتر داد زدم:

_ تو چی میفهمی؟ فریاد نمرده و نمیمیره، تو باید برش گردونی میفهمی برش گردوووووووونی

دکتر که از رفتار یهوییم شک زده بود سری تکون داد و به سمت دستیارش برگشت و گفت دستگاه رو بزار رو درجه بالاتر

_ اما دکتر ....

دکتر دادی زد و گفت:

_ زود باش

و بعد سریع دستگاه رو برداشت و ژل رو روش زد

_ یک دو سه

شک اول و بازم اون بوق ممتمد

_ بالاتر

و دوباره شوکر هارو روی هم زد و بعد روی قفسه سینه ی فریاد گذاشت

اما هنوزم اون خط لعنتی صاف بود

که دفعه سوم داد دکتر که دستور میداد شک رو بالاتر ببرن و صدای من که اسم فریادو گفتم توی هم قاطی شد و بعد...



--------------



همزمان با بالا پریدن قفسه سینه اش چشم هایشو ناگهان در بین هیاهوی اطرافش باز کرد و نور زننده ای برخلاف ثانیه ای قبل که تاریکی محض بود جلوی چشم هایش قرار گرفت

صداها و حرف ها برایش نامفهوم بود و محیط اطرافش تار و تنها در این بین چهره ی دختری با چشم هایی اشکی و موهایی طلایی تداعی شد و بعد از آن دیگر نتواست سنگینی پلک هایش را تحمل کند و دوباره در تاریکی فرو رفت



--------------



با باز شدن چشم های فریاد و لحظه ای مکثش که روی خودم حس کردم قلبم تپش دوباره ای گرفت اما وقتی بسته شدن چشم هاشو دیدم خیلی سریع به سمتش رفتم که دکتر جلومو گرفت و گفت:

_ بیهوش شده، وقتی رسیدیم ببرنش بخش بهوش میاد تا اون موقع بهتره بشینی و یکم اروم باشی

romangram.com | @romangram_com