#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_181
بپرسه حالم خوبه
هه
اون فقط به فکر بهاره نه من
من اصلا مهم نیستم
احساس دل شوره و استرس عجیبی داشتم جوری که احساس خفگی میکردم
بالاخره راه افتادیم
نمیدونم چرا اینقدر ترافیک بود !
اخه نیم ساعت ترافیک؟
سرمو به شیشه تکیه دادم
تو ترافیک گیر کرده بودیم
اژیر پلیس و امبولانس که پشتمون بود نشون میداد تصادف شده!
یکی نیس بگه خب درست رانندگی کن!
باعث شدی این همه ادم تو ترافیک بمونن
کمی جلوتر رفتیم که ماشین تصادفی رو دیدم
رنگ ماشین، شکل ماشین با وجود مچاله شدنش و شلوغی دورش...
همه و همه انگار جلوی چشمام میخ شده بودن
درکی از اطرافم نداشتم
اما با دیدنش بدنم یخ بست
چشام تار شد و دستام شروع کرد به لرزش
حالتام دست خودم نبود
حتی جیغی که کشیدم دست خودم نبود
فقط تونستم جیغ بزنم:
- فریاد
درو باز کردم و بی توجه به انبوه ماشین ها خودمو پرت کردم بیرون
جوری که با زانو به زمین خوردم و ماشین های پشت سر و کنارم بوق میزدن و من نمیفهمیدم
به سمت آمبولانس رفتم و تنها صدا صدای داد مهران بود که صدام میزد
با سرعت جلو رفتم که چند نفر جلومو گرفتن
با داد و زور سعی داشتم برم جلو اما مانع ام میشدن
با گریه به مردی که لباس مخصوص داشت التماس کردم:
-اقا برو کنار ببینم سالمه فقط
مهران کنارم وایستاده بود و با یه دستش شونمو ماساژ میداد
گریه میگردم و ازشون خواهش میکردم
مهران با همون دستش که رو شونم بود منو به سمت خودش کشوند و تو بغلش جا شدم و گریه کردم
اونقدر گریه کردم و با التماس نگاهش کردم که در نهایت با داد زدن ها و دست و پا زدن هام کنار رفتن و پسشون زدم و جلو رفتم
خواستم سوار آمبولانس بشم که مانعم شدن
صدای جیغ اژیر هاشون رو اعصابم خط می کشید
خدایا چیزیش نشه
خدایا همین یه بارو به حرفام گوش کن
بعد از کلی داد و فریاد و خواهش اجازه دادن برم تو آمبولانس
romangram.com | @romangram_com