#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_179

با ترس برگشتم و قلبم‌ برای یه لحظه از شوک و وحشت ایستاد

محکم توی صورت کسی که پشتم بود کوبیدم که صدای اخ بلند و اشنایی توی گوشم پیچید

چشم هامو باز کردم و به شخصی که مطمئن بودم کیه نگاه کردم

مهران درحالیکه دستشو روی صورتش قرار داده بود اخ و اوخ میکرد و فحش و نفرینم میکرد:

_ الهی بمیری و کپک بزنی چه خبره اخه حیوان؟

با چشم های اشکی که درحال کنترلش بودم تا مانع ریزششون بشم بهش چشم دوختم

مهرانم با دیدن چهرم دست از کاراش برداشت و نزدیکم اومد و بدون توجه به دور و برمون دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:

_ چیشده احتیاج؟

باز اسم منو مسخره کرد بیشعور

ولی اونقدر اعصابم به هم ریخته بود که نه به حرفش توجه کنم نه‌ به شلوارکش که عکس شرک روش طراحی شده بود

سری تکون دادم و در حالیکه ازش فاصله میگرفتم و به طرف ماشینش میرفتم گفتم:

- بیا توضیح میدم برات

و با دست اشاره کردم که درو باز کنه و بعد سوار ماشین شدم اما مهران نیومد

با تعجب به اطرافم نگاه کردم

چرا نیومد؟

وقتی پیداش نکردم سرجام نشستم و به صندلی تکیه دادم و به اطرافم نگاه کردم که یهو صدای در صندوق عقب اومد و مهران با کیسه ای بزرگ پر از هله هوله وارد ماشین شد و کیسه رو به طرفم گرفت و گفت:

_ خب شروع کن

لبخندی زدم

میدونست وقتی عصبیم باید بخورم و غر غر کنم

هم محمد هم مهران هر دوشون این موضوع رو همیشه رعایت میکردن

کمی فین فین کردم و چشمام‌ متورم شده بود

در حالیکه بافت موهامو باز میکردم‌ پفک چی توز بیرون اوردم و شروع کردم به حرف زدن

غر زدم و غر زدم و غر زدم

از همه چی گفتم

از همون مهمونیه عجیب و گند زدن رقصم که با کله رنگی قصه رو به رو شدم‌ تا همین الان

بالاخره حرفام تموم شد و نفس راحتی کشیدم که دیدم مهران با ترس نگاهم میکنه!

مبهوت گفتم:

_ چته؟

اب دهنشو قورت داد و گفت:

_ نیاز

پکر نگاهش گردم گفتم:

_ چیه؟

با همون چشمای گرد براندازم کرد و گفت:

_ واقعا چطور تونستی؟

ببن حرفش با حالت زار و عصبی ای گفتم:

_ نمیدونم مهران نمیدونم اصلا دست خودم نبود یهو دیدم بوسش کردم واقعااا نمدو...

مهران درحالیکه با بهت نگاهم میکرد وسط حرفم پرید و گفت:

_ خره اونو نمیگم که حالا لب و ماچ و بوسه که طبیعیه! اون زیاد برام پیش اومده، اینارو میگم

و بعد به بسته های چیپس و پفک و لواشک و شکلاتا اشاره کرد

با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com