#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_172
دوست داشتم خودمو مچاله کنم بندازم سطل آشغال تا اینقدر عذاب نکشم
حس میکردم زندگیم تو فریاد خلاصه شده
صدای اس ام اس گوشیمو شنیدم
گوشیمو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و بعد از باز شدن قفل، پیامو خوندم
از طرف مهران بود
- من فردا راه می افتم عروسک، آدرس محل ضبط رو بده
بدون حرف آدرسو براش فرستادم و گوشیمو انداختم رو تخت
من کلا یکسال دانشگاه رفتم
هنرستان درس خوندم و هزینه های زیادشو نمیتونستم در بیارم و از همون موقع ها شروع به مخ زنی کردم
خرج دبیرستان و در آوردم و بعدشم دانشگاه آزاد آوردم
با اون همه تفریح و خوش گذرونی و کار کردن من وقتی برای درس خوندن نمیموند
برای همین دانشگاه آزاد رفتم
مخارج دانشگاهمو یکی از دوست پسرای پولدار و لاکچریم میداد که حسابی دوسم داشت
ولی خب تو دانشگاه دووم نیاوردم
یکسال نشده به خاطر تعهد های زیادی که بابت بد حجابی پیش حراست دادم و دعوای سه تا از دوست پسرام که تو یک دانشگاه بودن و رابطه با استادم از دانشگاه با افتخار کامل اخراج شدم!
تو دانشگاه با اینکه مهران کارگردانی میخوند و من مجسمه سازی و... بودم ولی همو میشناختیم
مهران ترنس بود و به خاطر چهره مردونش هیچکس اینو نمیدونست فقط من میدونستم
معمولا برای پروندن دوست پسرای سیریشم مهرانُ میاوردم میگفتم مهران دوست پسر جدیدمه و تورو نمیخوام
اینطوری بود که با هم دوست شدیم و الانم برای قلقلک دادن احساسات فریاد نیاز به مهران داشتم
سارین گزینه ی خوبی بود ولی نمیتونستم با سارین همه نقشه هامو عملی کنم
نیشخند شیطانی ای زدم
من خیلی کارا با فریاد دارم
خیلی کارا
بعد از چند لحظه بلند شدم و به سمت حمام رفتم
سنگینی گریم هنوز رو صورتم بود و تو گرمای اونجا عرق کرده بودم
حوله پیچ از حموم خارج شدم و در چمدونمو باز کردم و بعد از زیر و رو کردن چمدون در حالیکه موهای خیسمو با گیره بالا میبستم یه قد نود زرشکی با یه بولیز خاکستری بیرون کشیدم
بعد از پوشیدن همه لباسام موهامو با سشوار خشک کردم و یه طرفه تیغ ماهی بافتم
روی بولیز خاکستریم یه سیوشرت نازک و لَش مشکی پوشیدم و روش شال مشکی رنگمو شل انداختم
آل استارای مشکی رنگمو پام کردم و تنها آرایشم رژ لب زرشکی و مات و خوش رنگم بود
از اتاق خارج شدم وقتِ سِرو شام بود
سوار اسانسور شدم و رفتم طبقه پایین
از راهرو گذشتم و درو باز کردم و هروقت این فرش قرمز رو این همه اشرافیت رو میبینم حس میکنم رفتم کاخ سفید
گاهیم احساس مونالیزا بهم دست میده
نیشخندی به افکار احمقانه ام زدم و وارد رستوران شدم
بیشتر بچه ها اومده بودن و خیلیا دور هم بودن و حالا همه بیشتر با هم جور شده بودن
عارفم با من رسید
لبخند محوی زد و گفت:
- بیا بریم بشینیم
romangram.com | @romangram_com