#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_171
لبخندی زدم:
_ سلام چطوری خوبی
_ خوبم تو چطوری؟ چیشده یه حالی از ما پرسیدی ها؟ چیشده افتادی تو دردسر باز؟ بیام تهران؟
_ مهران ساکت باش دو دقیقه
تک خنده ای کرد و گفت
_ باشه باشه اممممم ساکتم بگو
درحالیکه رژ رو از روی میز برمیداشتم و روی لبام میکشم گفتم:
_ دارم با یه گروه فیلمبرداری میام شمال، توام که مطمئناً رامسری نه؟ یه برنامه دارم میخوام که...
و بعد موضوع رو براش توضیح دادم و بعد از اینکه تایید رو گرفتم قطع کردم
گوشی رو گوشه ای پرت کردم و با لبخندی که بی شباهت به لبخند دختر بد نبود از در بیرون اومدم
پامو که بیرون از در گذاشتم شدم همون نیاز
سرمو بالا گرفتم
چشام پر شد از غرور
این چهره خیلی وقت بود که لابه لای نقاب های مهربون ضعیفم گم شده بود و الان بین انبوهی از خرت و پرت پیداش کردم
از پله ها پایین اومدم و به سمت عارف و صالح و سارین رفتم
احساس کردم تفاوت چهره و رفتارمو حس کردن
صالح به طرفم برگشت و گفت:
_ نیاز تو که با من میای نه؟
بدون نگاه کردن به صالح درحالیکه به نقطه نامعلومی خیره شده بودم سرمو تکون دادم
بچه ها همه وسایل و چادرارو جمع کردن و منم با صالح و ساره تو یه ماشین نشستم و بقیه ام رفتن نشستن تو ماشیناشون و راه افتادیم
تو کل مسیر حس میکردم بغضی رو قورتش دادم که زهری بوده که اینقدر جاش درد میکنه تو کل وجودم
هر بار که حس میکنم همه چی داره درست میشه فریاد گند میزنه
دیگه خسته بودم
اونقدر که این سوال رو از خودم پرسیدم که چرا فریاد دوسم نداره؟
سرمو به شیشه تکیه دادم و ساره و صالح با لبخند باهم حرف میزدن
از برنامه هاشون میگفتن
از اتفاقات بامزه ای که تو روز گذروندن
از دستپخت خوشمزه ی مامان ساره و شلختگی های صالح
اونا حرف میزدن و من داشتم دق میکردم
از حرص اینکه چرا من نباید همچین زندگی ای رو با فریاد تجربه کنم
اما همچنان نقاب بی تفاوتیمو به صورت زده بودم
بالاخره رسیدیم هتل
کارت هامون رو از پذیرش گرفتیم و همه با خستگی به سمت اتاقاشون راه افتادن
از اسانسور با ساره بیرون اومدیم
باهاش دست دادم و اون با چشمک گفت:
- فردا میبینمت
نیشخند سردی زدم و اروم گفتم:
- باشه
به سمت اتاقم رفتم و درُ باز کردم و وارد شدم و بدون توجه به نگاه گیج ساره درُ بستم و مستقیم پرت شدم رو تخت
romangram.com | @romangram_com