#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_170
انقدر خوشحال بودم که تمام بدنم مور مور میشد و این باعث شده بود لبخند عریضی روی صورتم باشه
با همون نیش باز به سمت ون رفتم تا لباسامو عوض کنم و همون موقع فریاد بیرون اومد اما با دیدن چهرش لبخندم محو شد
اخم هایی که داشت منو یاد اونجایی انداخت که بهار گم شده بود
همونقدر ترسناک
همونقدر خشن
اما ته ته نگاهش غم بود
جلو رفتم
وقتی خواستم از کنارش رد بشم بازومو گرفت
با خوشحالی سمتش برگشتم
با مکثی نگاهم کرد و گفت:
_ نمیدونم چرا یه لحظه بهارو توی تو دیدم
و اروم تر ادامه داد:
_ ولی تو هیچوقت اون نمیشی پس به خودت نگیر
و بعد دستمو ول کرد و از کنارم گذشت
وا رفته به رو به روم نگاه کردم
ضربان قلبم دیگه تند نمیزد
اروم شده بود
اروم تر حد معمول
تلو تلو خوران جلو رفتم و درو باز کردم و خودمو روی صندلی پرت کردم و مات به رو به روم چشم دوختم
واقعا چرا؟!
چرا باید عاشق این پسر بشم؟!
این همه پسر
این همه عاشق پیشه
چرا فریاد؟!
چرا؟!
سرمو با دستام گرفتم
احساس میکردم خیلی جلوش وا دادم
خیلی خودم و غرورمو شکستم
دیگه بسه
اشک های سمج روی صورتمو پاک کردم
من عاشقش میکنم اما اون باید به دست و پای نیاز مغرور بیفته
نه این نیاز
از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم
سکانس های بعد توی شماله
لبخندی زدم
مهران گزینه خوبی برای حرص دادنشونه
برای همین سمت گوشیم رفتم و شمارشو گرفتم
بعد از چهارتا بوق صدای پر انرژیش توی گوشم پیچید:
_ به به ببین کی زنگ زده
romangram.com | @romangram_com