#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_162
- سلطانی با دوغ
لبخند محوی زدم
ساره ام سالاد خواست
انگار رژیم داشت
منم لپمو گاز گرفتم و آروم برای جلب نظر فریاد گفتم:
- سلطانی با دوغ !
درحالی که نه دوغ دوست داشتم نه سلطانی !
رسما گند زدم به غذام
فریاد بی توجه بهم با رومیزی سفید قرمز بازی میکرد
اخه من عاشق چیه این شدم؟
#شروع_بازی_غول_آخر
با حرص با ته بافت موهام بازی میکردم و بچه ها هم راجب تم موزیک تصویری حرف میزدن
غذارو آوردن و در سکوت غذارو خوردیم و فریادم ساکت غذاشو میخورد
از سر میز با حرص بلند شدم و یه خداحافظی سرد گفتم و رفتم سمت خروجی
چرا دوسم نداشت؟
چرا بهم اهمیت نمیداد؟
نصف پسرای رستوران از جمله سارین کل مدت غذا خوردن داشتن با چشماشون قورتم میدادن بعد این انگار نه انگار
از آسانسور خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم
خدا لعنتت کنه
همش گند میزنی به اعصابم
----------
به سمت اتاقش رفت و درُ با کارت مخصوصش باز کرد
نگاه خمارشو به تخت دوخت و روی تخت دراز کشید و چشماشو بست
فکر بهار مدام تو سرش چرخ میزد
- یعنی الان با وحیده؟
بغض مردونه ای تو گلوش چنگ زد
چرا بهار دوستش نداشت؟
همه این افکار تو سر دردناکش جولان میداد
دلش هوای بوی عطر موهای بهار رو کرده بود
سرش تیر کشید و لحظه ای موهای بهارو تصور کرد
اما تصویر موهای قهوه ای بهار ناگهان ابریشم طلایی رنگی شد که از لابه لای تار و پودش دو تیله آبی و وحشی نگاهش میکرد
لبشو گاز گرفت و با حرص چشماشو باز کرد
گیج به موهاش چنگ زد و با حرص گفت:
- فقط بهار فریاد، تو فقط بهارو میخوای!
romangram.com | @romangram_com