#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_161
- منم نیازم.، اهنگسازِ فریاد
اهانی گفت و اروم و با لبخند ساده و با مزه ای گفت:
- خوشبختم
براش سری تکون دادم
اسانسور که ایستاد با هم از اسانسور خارج شدیم و لابی رو دور زدیم و از سالن گذشتیم و درای بزرگ و طلایی رنگ رو باز کردیم و وارد رستوران شدیم
بیشتر بچه ها اکیپ اکیپ دور هم نشسته بودن و ناهار میخوردن
عارف دستشو بلند کرد و بهم علامت داد
صالحم بلند گفت:
- ساره
ساره لبخندی زد و هر دو به سمت میزشون رفتیم
من کنار عارف نشستم و رو به روم ساره و صالح بودن
لپمو از تو گاز گرفتم
پس کو فریاد؟
عارف با لبخند محوی گفت:
- شبیه دختر بچه هایی!
و به موهای طلایی و بافته شدم اشاره کرد
نیشخند تلخی زدم
من!
بچه؟
هه
صالحم خندید و گفت:
- کوچولو ام هست، توبغلیه به قول فره...
یهو ساکت شد و چشماش گرد شد و من با چشمای ریز شده گفتم:
- به قول کی؟
عارف با تاسف به صالح نگاه کرد
نگاهش انگار داد میزد《گند زدی!》
صالح هول شده منو نگاه کرد و ساره ام مثل من گیج به صالح نگاه میکرد
- جمعتون جمعه!
با بهت برگشتم و با دیدن فریاد بالای سرم قلبم ایستاد
سارینم کنارش بود
سارین با هیجان نگاهم کرد و یهو بافت موهامو گرفت و گفت:
- چقدر گوگولی شدی
با چشمای گرد به سارین نگاه میکردم که یهو فریاد موچ سارینو گرفت و چشماشو بست و شصتشو کشید رو لبش و گفت:
- بشین سارین!
سارین متوجه رفتار و یهو عصبی شدن فریاد نشد و بهم لبخند زد و نشست
فریادم کنارم درست سمت چپم نشست
گارسون که یه پسر لاغر و جوون بود که پیرهن سفید تنش بود و جلیغه قرمزی روی پیرهنش پوشیده بود با لبخند شادی به سمتمون اومد و گفت:
- انتخاب کردید؟
تازه متوجه دفترچه منو رو میز شدم
سارین و صالح جوجه سفارش دادن و فریاد آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com