#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_132


_ صالح مگه نشنیدی؟

و بعد بلندتر اما ملایم از بهار پرسید:

_ چی میخوری زندگی؟

بهار جوابی نداد اما فریاد با چشم هایی خوشحال اما لحنی یخ به صالح گفت:

_ جوجه و برگ و ماهیچه مخالفاتش برا پیش غذا، هم سوپ بگیر که سرما نخوره و گلوش باز باشه، کنارشم حتما براش دوغ بگیر، بهار نوشابه نمیخوره

و بعد به سمت بهار رفت و خودشو کنارش انداخت و دستشو پشت بهار گذاشت

اما بهار خودشو کنار کشید که بازم باعث نشد فریاد کنار بکشه

با حرص به همه ماجرا نگاه میکردم

به طبع ازونا من و عارفم روی کاناپه نشستیم و منتظر صالح شدیم

صالحم بعد از دو ساعت اومد و ناهار خوردیم و بماند که چقد من حرص خوردم و عصبی و کلافه شدم بخاطر توجه های فریاد به بهار

اینکه مثل پروانه دورش میگشت

در عین خشن بودن، در عین یخ بودن گرمایی داشت بینش که مختص اون دختر بود

اون دختر که ذره ای به اینا توجه نمیکرد

فریاد مثل یک توده یخ بود که داخل اتیش بود و اون اتیش فقط برای یک نفر روشن میشد

اونم بهار بود

بعد از خوردن ناهار قرار شد یک ساعتی استراحت کنیم و بعد برای برف بازی به قسمت تایین شده بریم



دستمو زیر چونم گذاشته بودم و نگاه خمارمو به فضای برفی رو به روم دوخته بودم

- به چی فکر میکنی؟

دستامو تو جیبم قایم کردم و از سرما و لرز یهویی که کردم کمی تو خودم جمع شدم و گفتم:

- هیچی، اینجا با سکوت و سرماش آرامش داره

به چشمای تیره اش زل زدم و کنارم نشست و مثل من به پنجره خیره شد و گفت:

- عاشقشی؟

چشمام گرد شد و با بهت تو جام پریدم و برگشتم سمتش و گفتم:

- چی؟

بدون اینکه برگرده سمتم دستاشو مثل من گذاشت تو جیبش و گفت:

- من‌روانشناس فریادم، عارف صداقت، معروفم تو کارم

برگشت و زل زد تو چشمای گرد شدم و گفت:

- یعنی میدونم، فریادُ دوست داری

با بهت نگاهش کردم

هول زده با حرص گفتم:

- روانشناسی که روانشناسی، به من چه؟

با ابروهای بالا رفته‌ نگاه تیزشو بهم‌ دوخته بود

زیر نگاه مرموزش تاب نیاوردم و هول زده گفتم:

- من هیچ حسی به اون‌ روانی ندارم، تَوَهُم زدی

با همون نگاه خیره به چشمام زل زده بود

بالاخره نگاهشو ازم‌ جدا کرد و گفت:

- معلوم میشه !

با حرص از جام‌ بلند شدم و فحشی زیر لب بهش دادم و با سرعت از پله ها بالا رفتم که صالح و فریادُ دیدم که داشتن میومدن پایین


romangram.com | @romangram_com