#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_131

صدایی از درونم جواب داد:

_ پ ن پ عاشق چشم و ابروته، خیلی ازت خوشش میاد گفته بلندشی بیای

کلافه نفسمو بیرون دادم و راه پله های مارپیچو پایین اومدم و به سمت اشپزخونه رفتم

صدای کسی نمیومد

شونه ای بالا انداختم و وارد آشپزخونه شدم و یه راست سمت یخچال رفتم

خیلی گشنم بود اما با دیدنِ داخل یخچال بادم خوابید

دریغ از یک بطری اب

با لب هایی پژمرده درو بستم و سراغ کابینت ها رفتم و یکی یکی بازشون کردم که بالاخره داخل یکیش کلی چیپس و پفک و هله هوله پیدا کردم

خوشحال دستمو جلو بردم که کیسه نایلونی رو از داخل کابینت بردارم اما قدم نمیرسید

هرچی زور میزدم نمیتونستم حتی انگشتمم بهش برسونم

داخل اشپزخونه هم هیچ صندلی نبود

همچنان درحال تلاش بودم که صدایی باعث شد دست از پریدن بردارم



_ هرجا میرم باید تو چشمم باشی

به سمتش برگشتم و نگاهش کردم اما جوابشو ندادم

مشغول کارم شدم که صدای پاشو به سمتم شنیدم و بعد دستی که یک بسته چیپس رو از داخل کابینت برداشت

اونم مزه مورد علاقم

فلفلی

با خوشحالی به سمتش برگشتم که بسته رو ازش بگیرم که با شنیدن حرفش وا رفتم:

_ بهار خیلی فلفلی دوس داره، توام برو یه ماست موسیر براش بیار

دیگه نتونستم صدامو کنترل کنم

درحالیکه داد میزدم و به قفسه سینش مشت میزدم و هلش میدادم گفتم:

_ چی میگی تو ها؟؟ چی میگی روانی؟؟ من نوکر و کُلفَت تو و اون عشق خیالی مزخرفت نیستم میفهمی؟ نیستم دیگه، با من اینجوری حرف نزن، روانی روانییی

با صدای دادم بهار و صالح و عارف با حالت دو توی آشپزخونه اومدن

بعد از زدن حرفام نفس نفس زنون به چهره ی ترسناک فریاد چشم دوختم

خواستم نترسم

خواستم مثل نیاز قبل باشم اما در مقابل فریاد نمیتونستم

با صدای پرت شدن چیزی به خودم اومدم

و بعد دستی که به سمتم اومد و زیر بازومو گرفت:

_ تو چطور جرعت کردی با من اینجوری حرف بزنی ها؟

و بعد کشون کشون به سمت بیرون برد و بچه ها همونطور مجسمه وار بهمون زل زده بودن و کسی حرفی نمیزد

تا اینکه به در رسیدیم درو باز کرد و خواست ببرتم بیرون که با صدا شدنش از جانب بهار، ولم کرد و با هیجان گفت:

_ جانم ؟

بهار جلو اومد و دستمو گرفت و به طرف خودش برد

شده بودم مثل یو یو توی دستشون

خدایا من کِی اینطوری شدم ؟؟

_ ولش کن نیاز با منه، تو بهم گفتی، پس حق نداری کاری کنی

و بعد با لحن اروم تری ادامه داد:

_ من گشنمه اگ میشه چیزی بخر

و بعد به سمت کاناپه های ال مانند وسط ویلا رفت

romangram.com | @romangram_com