#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_133
فریاد نگاه تیزشو بهم دوخت و خواستم از کنارشون رد شم که صالح زیپ سیوشرتشو بالا کشید و گفت:
- نیاز آماده شو، به بهارم بگو آماده شه، تا نیم ساعت دیگه میریم اسکی
بدون اینکه حرفی بزنم با عجله از کنارشون گذشتم و نگاه سنگین فریادُ رو خودمحس میکردم
در اتاقُ با حرص باز کردم و رفتم داخل که صدای صالحُ شنیدم:
- چِش بود؟
در اتاقُ محکم بستم و برگشتم که دیدم بهار گوشی به دست رو تخت نشسته و داره زار زار گریه میکنه !
با تعجب نگاهش کردم
موهاشو ساده بافته بود و گوشی رو چسبونده بود به سینش و گریه میکرد
اصلا برام مهم نبود
به جهنم
اونقدر گریه کنه تا خفه شه
حالا اگر مثل قبل بودم میشستم پا به پاش گریه میکردم!
رفتم رو تخت خودم نشستم و درِ چمدونمو باز کردم و دنبال بافت مشکیم میگشتم پیداش کردم و لباسمو در آوردم
داشتم میپوشیدمش که صدای گرفته اش رو شنیدم:
- دلم برای وحید تنگ شده، مجبور شدم بهش دروغ بگم که اومدم با خانوادم مسافرت
فین فین کرد و با بغض نالید:
- دارم دِق میکنم
با ابرو های بالا رفته نگاهش میکردم
بدون توجه به ناله های مسخره اش گفتم:
- پاشو آماده شو میخوایم بریم اِسکی
چشمای خیس و مظلومشو بهم دوخت و اروم بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن
جالب بود
اصلا به لباساش توجه نمیکرد
واقعا انگار حضورش اجباری بود
مگه میشد فریادُ دوست نداشت؟
حتما واقعا عاشقه وحیده !
با اخمای تو هم آرایش محوی کردم و رژ لب قرمز و ماتی زدم
کافشن چرم و کوتاه قرمز پوشیدم
شلوار جین مشکی پوشیدم و دستکش های سیاهمو دستم کردم
موهامو یه وری تیغ ماهی بافتم و کلاه مشکیمو که منگوله پشمالو قرمز داشت رو اروم سرم کردم و موهامو فرق کج کردم
شال گردن مشکیم رو هم انداختم دور گردنم
بوت بی پاشنه مشکیمو هم پام کردم
به بهار که با تیپ ساده و مشکی قهوه ایش نگاهم میکرد زل زدم و پوفی کردم و از اتاق خارج شدم
اونم مثل بچه ها دنبالم دویید از اتاق بیرون !
از پله ها سرازیر شدیم و رفتیم پایین
با دیدن فریاد و عارف و صالح پوفی کردم
یه لحظه با دیدن تیپ فریاد نفسم گرفت
اصلا لباسا و تیپ و چهره صالح و عارف برام مهم نبود
کافشن سورمه ای فریاد و موهاش که قسمت جلوی موهاش بادمجونی شده بود
شلوار جین مشکیش و کلاه آویزون مشکیش که خیلی خوشگل و بامزه اش کرده بود
romangram.com | @romangram_com