#دل_من_دل_تو_پارت_287
-گفتم بـــــرو بیرون بعدا بـاهات حرف میزنم صدف!
صدف که اوضاع رو بد دید فوری با دلخوری رفت بیرون و با چشم اول برام خط و نشون کشید و با اخم گفتم:
-بهتره شما هم بریـد آقا... اینجوری واسه جفتمون دردسر میشه.
-برای من هیچی دردسر نمیشه.
-اما برای من میشه...
یه تای ابروش رو داد بالا:
-نکنه از صدف میترسی؟! بهتره باهاش کنار بیای چون شاید بلاخره روزی برای همیشه اینجا موندگار شه.
-اون روز من یکی از اینجا فرار میکنم!
گلوم رو محکم گرفت و نیم خیز شد روم اخماش و داد توی هم و غرید:
-تو بیجا میکنی از اینجا بری! فکر کنم روز اولی که اومدی اینجا بهت تذکر داده بودم اینجا راه برگشتی نداره ! صدف رو نمیتونی کنار من ببینی... یا نه کلا نمیتونی ببینیش؟!
لبم رو گاز گرفتم! قطعا بیش تر به خاطر این بود که نمیتونستم کنار آدرین ببینمش اما با اخم گفتم:
-زهی خیال باطل عمو. زندگیه شما چه ربطی به من داره؟! من رو سننه؟! مگه من ازدواج کنم به شما مربوط میشه که زندگیه شما به من مربوط شه؟!
دندوناش رو روی هم سابید:
-تو هـرگز حق ازدواج نداری این رو توی گوشت فرو کن!
-زرشــک! برای چی؟! وکیل وصیمی؟!
-یه چیزی بالا تر از وکیل وصی! من رئیستم این رو تو اون گوشت فرو کن! تا آخر عمرت اینجا میمونی!
-اگه قراره اون دختره ی جیغ جیغو اینجا بمونه ترجیح میدم بمیرم...
دستش دیگش رو برد زیر شالم و با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com