#دل_من_دل_تو_پارت_286
-حس نمیکنی برای تلافی زمان خوبی باشه؟!
سـکوت کردم و یه قاشق سوپ رو برداشت و به زور من رو گرفت چشمام داشت از حدقه میز بیرون به زور سوپ رو تو حلقم کرد! خوردم و گفتم:
-نکن تورو خدا الان بالا میـارم!
-نــه! خیلی هم سوپ خوشمزست! همش رو جلو چشم خودم میخوری!
چشمام گرد شد عین پسر بچهای 4ساله به فکر تلافی بود! سوپ رو داشت به خوردم میداد اما سوپ داشت برام خوشمزه تر میشد اونم از دست آدریـن! کم کم اخم ابروهاش رو پوشوند و دوباره در باز شد! یعنی یک وضعی شده بودا! قیافه ی صدف دیدنی. اما آدرین خیلی خونسرد قاشق رو گذاشت داخل سوپ صدف جیغ جیغ کرد:
-آدریــــــن؟! این چه کاریه داری انجام میدی؟!
آدرین قاشق رو به سمتم گرفت اما دهنم قفل شده بود با اخم گفت:
-دهنت رو باز کن!
ولی همون جور نگاهش کردم و صدف پرید جلوی آدرین و گفت:
-آدرین با توام!
آدرین خونسرد نگاهش کرد و گفت:
-چی شده صدف؟!
-آدرین اون خدمتکارته یا تو خدمتکارشی؟!
اخمای آدرین تو هم شد و با خشونت و جدیت گفت:
-صدف! هنوز تعهدی بهت ندارم که کارام بهت مربوط بشه!
-آدرین من حالیم نمیشه بیا زودتر ازدواج کنیم بره پی کارش! اینجوری منم از این دلواپسی در میـام...
-برو بیرون بعدا راجبش حرف میزنیم.
با حرص دستام رو مشت کرده بودم لعنتــی! نمیخوام نمیخوام نمیخوام. نمیخوام آدرین با این عوضی ازدواج کنه. اخمام رو توی هم دادم صددف با حرص پاش رو روی زمین کوبید و خواست اعتراض کنه که داد آدرین گوشای جفتمون رو تیز کرد:
romangram.com | @romangram_com