#دل_من_دل_تو_پارت_285
-بخواب دخترم .استراحت کن... دکتر گفت بهتره بخوابی...
-دکتر؟ دکتر برای چی؟!
-از هوش رفتی... گفت بدنت ضعیف شده و حتما باید تمام وعده های غذاییت رو بخوری. بیا اینم سوپ الان درست کردم باید همش رو بخوری.
-نمیخورم بانو بـزار برم... نمیخوام بچها رو تنها بزارم.
-بگیر بخواب دختر! کلی بیهوش بودی میدونی چند ساعته بیهوشی؟! آقا هم اومده گفت نذارم بیدار شی.
پوزخندی زدم:
-از کی تاحالا آقا به فکر خدمه هاشه؟!
-بس کن دختر بدونی چقدر تند با صدف رفتار کرد. دختره ی... لا اله الا لله!
-دختر عمو،پسر عمو خوب از نظر اخلاقی جفت و جورن!
-وا! آرامش؟ کجا آقا شبیه این دختره ی چلغوزه؟! آقا به اون خوبی آقایی!
-خــــیلی!
در اتاق باز شد و با دیدن آدرین یه تای ابروم رو دادم بالا و طبق عادت ابروهای در هم و چشم هایی پر از سردی و یخ، با ملایمت رو به بانو گفت:
-بانو برو بیـرون.
-چشم آقا...
خواستم بلند شم که محکم من رو سر جام نگه داشت وخودش نشست و گفت:
-چرا سوپت رو نخوردی؟!
-دوست ندارم!
پوزخندی زد و خبیثانه نگاهم کرد! چشمام گرد شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com