#دل_من_دل_تو_پارت_284
-این میگرن رو من 31 ساله که میبینم! همیشه ی خدا مادر خدا بیامرزه آقا سردرد داشتن!
چشمای نیمه بازم گرد شد و گفتم:
-خدا بیــــامرز؟!
تازه بانو فهمید چه سوتی داده! رنگ روی صورتش باقی نمونده بود... آب دهنش رو قورت داد و من هم بدون پلک زدن چشم دوخته بودم به بانو. با من من گفت:
-آرامش تورو خدا دخترم یه وقت از دهنت در نره کسی نمیدونه. یعنی اگه آقا بفهمه من رو واقعا میکشه!
لبم رو گاز گرفتم:
-نه بانو چرا باید بهش بگم؟ ولی نمیدونستم....
-همین الآنم نشنیده بگیر!
یعنی مادر آدرین هم مرده بود؟! چرا سنی نداشت توی عکساش که. پس خواهر و پدرش چی؟! پکر تر شدم! صدف کم بود حالا... در اتاق به شدت باز شد و من که نیمه جون بودم همون طور موندم و دو تا دست رو بازوم نشست و من رو با خشونت بلند کرد با دیدن صدف تو همون حال و هوا موندم و گفت:
-دختره ی پررو کارت خدمتکاریه افتادی اینجا خوابیدی که چی بشه؟!
بانو داد زد:
-بسته صدف! چشم آدرین رو دور میبینی هر غلطی بخوای انجام میدی! این دختر به اندازه ی کافی حالش بد هست!
صدف پوزخندی صدا دار زد:
-تو ساکت شو پیرزن ...
-با بانو درست حرف بزن عوضی! حرمت بزرگیشو نگه دار!
بی جون پرت شدم رو تخت و چشمام بسته شد داشتم از درد به خودم میپیچیدم. نمیتونستم از خودم و حرفایی که بهم میزد دفاع کنم... کاش... کاش یکی بود که ازم دفاع کنه. اونم تو شرایطی که توانش رو نداشتم! بی اراده چشمام بسته شد.
دستمالی سرد روی پیشونیم نشـست. چشمام رو باز کردم و چشمم به چشم بانو افتاد و فوری بلند شدم اما قیافم توی هم شد و گفتم:
-آخ سرم...
romangram.com | @romangram_com