#دل_من_دل_تو_پارت_283

پوزخندی زدم و گفتم:

-نه مهم نیـست.. ببینم اون سبزیا رو بده من پاکشون کنم.

-با این وضعت؟!

-مهم نیست حواسم رو پرت میکنم خوب میشم...

چشمام از زور درد داشتن بسته میشدن . اما سرسخت تر از این حرفایی بودم که ضعف نشون بدم. بند بند وجودم درد می کرد دستام شده بودن یک تیکه یخ .. دندونام رو فشار دادم و گفتم:

-سامره... آب قند درست میکنی برام؟!

-آره دختر یکم صبر کن.

تند تند آب قندی برام درست کرد و همش رو خوردم همه تنم میلرزید. سامره گفت:

-بیا برو تو اتاقت بگیر بخواب آرامش اینجوری خوب نمیشی...

-نه نمیشه سامره. کلی کار داریـم.

-اما با این اوضاع هیچ کاری ازت بر نمیـاد... بیا برو.

بانو وارد شد و گفت:

-چی شده دخترم؟!

سامره اخمو شد:

-بانو تو یه چیزی به این دختر بگو! هر چی بهش میگم بیـا برو بگیر بخواب حالت خوب شه میگه نه.

بانو تیز نگاهم کرد و دستش رو محکم زد روی اونیکی دستشو گفت:

-بیا باهم بریـم دختر بدو بدو تا خودم با کتک نبردمت.

دیگه توانایی مقاومت نداشتم و همراه بانو رفتم توی اتاقم دراز کشیدم روی تخت و بانو هم کنارم نشست و گفت:


romangram.com | @romangram_com