#دل_من_دل_تو_پارت_282

-حالت خوب نیست؟! برای چی؟!

-سرم درد میکنه.

-اما با شناختی که من نسبت به تو دارم تو هیچ شرایطی جلو زبونت رو نمیگیری. پس به خاطر سردردت نیست.

-چرا هست.

-نــیست! وقتی میگم نیست یعنی نیست بدون چون و چرا بگو که نیست!!

فاصله ی چند میلی متریـش با صورتم طپش قلبم رو کر کننده کرده بود چیزی نگذشـت که در محکم باز شد و آدرین ولم کرد. صدف با اخم اومد سمت آدرین و تقریبا بغلش کرد و گفت:

-چیکار میکردی عزیزم؟!

-تو کار من دخالت نکن صدف، توهم برو به کاری که گفتم برس تا دو دقیقه دیگه بانو اینجا نباشه هر چی دید از چشم خودت دیدی.

-چشم آقا...

دندونام رو روی هم فشار دادم و رفتم سمت در و در رو بستم و صدای صدف رو شنیدم:

-آدرین به خدا جز من به کسی دیگه نگاه کنی...

حرفش قطع شد و پوزخندی زدم و از پلها پاییـن میرفتم سر درد داشت امونم رو میبرید همه از این فشار عصبی لعنتی بود! رفتم توی آشپزخونه و گفتم:

-بانو؟! آقا باهات کار داره...

-چشم دخترم الان میرم .

نشستم روی صندلی و سرم رو روی میز گذاشتم دیگه داشتم بالا میاوردم از سردرد سامره دستش رو گذاشت روی شونم و گفت:

-آرامش خوبی؟

- نه سامره حالم داره بهم میخوره. سرمم داره میترکه.

-ای بابا میخوای پاشو برو دکتر.


romangram.com | @romangram_com