#دل_من_دل_تو_پارت_281
چشمام رو بستم:
-نه بانو مهم نیست... خوب میشم ملودی صبر کن بیـام کمکت خونه رو تمیز کنیـم.
سری تکون داد و با هم از آشپزخونه بیرون رفتیـم سرم با اخم پاییـن بود و کار خودم رو انجام میدادم که آدرین از رو به روم رد شد و همون جور که از پلها بالا میرفت گفت:
-بیا بالا کارت دارم.
-چشم آقا.
دیگه حتی حوصله ی کل کل با آدرینم نداشتم... اگه اون نامزد داره پس از اولم کارم اشتباه بود نباید بهش نزدیک میشدم.. فکر میکردم آزادهو میتونم سر به سرش بزارم و از حرص خوردنش لذت ببرم اما... ازپلها بالا میرفتم و صدف خیلی ناجور نگاهم می کرد و مطمئن بودم اگه آدرین نبود من رو با دندوناش تیکه تیکه می کرد. در اتاق آدرین رو زدم و گفت:
-بیـا تو.
دستگیره ی در رو چرخوندم و وارد شدم کارای همیشگیم رو بایـد انجام میدادم چرا اصلا صدف این کار رو نمی کرد مگه قرار نبود آدرین بشه شوهرش؟! اه! تو روح همتون! با اخم مشغول کارام شدم و کت و شلوارش رو روی تختش گذاشتم! ا؟! عکس آدرینا کجاست؟! حتی عکس مادر و پدرشم برداشته بود.! همچنان اخم کرده بودم و ساکت کارام رو انجام میدادم و گفت:
-بعد اینکه کارت تموم شد برو به بانو بگو بیاد بالا کارش دارم
-چـشـم آقا...
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم. نمیدونم چرا بهم زل زده بود دلم بدجور گرفته بود تاحالا به خاطر هیچ کس دلم نگرفته بود اما آدرین این رو هم برام به ثمر رسوند! میخواستم برم که سرم رو تا نیمی پایین انداختم و با اخم گفتم:
-اجازه دارم برم آقا؟!
حرفی از نشنیدم ولی صدای قدم هاش به سمتم به گوش میرسید رو به روم وایستاد و محکم چونم رو گرفت توی دستش متنفر بودم از این که دستش به صورتم بخوره، نه تنها آدرین بلکه هر مرد دیگری ولی زورم به این یکی نمی رسید... با اخم زل زد به من و گفت:
-چیزی شده؟!
-نه آقا باید چیزی بشه؟!
-هر کی رو بتونی گول بزنی من رو نمیتونی. بگو دردت چیه؟!
اخمام بیش تر شد:
-حالم خوب نیست. حالام اجازه بدین برم به بانو بگم .
romangram.com | @romangram_com