#دل_من_دل_تو_پارت_279

-واقعا حوصله ی این یکیو ندارم آرامش! میخواد یک هفته اینجا بمونه و این مساوی مرگ هممونه هی دستور میده! وای خدا نیاره اون روز رو که این بشه خانم خونه! اه!

چشمام رو گرد کردم و گفتم:

-دروغ میگی! یـــــک هفته؟!

دستاش رو به کمرش زد و تکیه داد به صندلی و با اخم سر تکون داد:

-توام ازش بدت میاد؟

-متنفرم دزش دختره ی لوس! انگار فقط خودش رو آدم حساب میکنه!

-هر کی جاش باشه وقتی آقا تکیه گاهش باشه اینجوری دک و پز میـاد..

ضربان قلبم تند و تند تر میشد! یعنی تکیه گاه صدف هم میشه؟! ولی... کسی که اولین تجربیه داشتن یه حامی رو بهم داده بود و حالا....دستام رو روی هم فشار دادم :

-چیه آرامش تو فکری؟!

-نه بابا مهم نیـست برام فرقی نمیکنه جهـــنم!

شونه ای بالا انداخت و همه چیز رو با هم جمع و جور میکردم اما درون داشتم حرص میخوردم. نمیخوام اون لعنتی تو این خونه باشـه زوره؟! اه! اخمام بدجور توی هم بود و به بقیه کمک میکردم تا میز رو بچیـنن صدف با یک وضع وحشتناکی اونم سر صبحی وارد شد! اخمام بیشتر شد بیچاره آدرین چی میکشه از دست این یکی واقعا! فکر کنم قبض روح شده که نیومده پـاییـن.! پوزخندی رو لبم نقش بست و بدون توجه به ما نشست روی صندلی نزدیک به صندلی آدریـن. کم کم آدرین هم اومد و نشست روی صندلی اخماش توی هم بود اما حتی نمیتونستم نگاهش کنم... دلخور بودم. به نا حق دلخور بودم و نمیفهمیدم چرا! داشتم میرفتم که صدف با اخم گفت:

-هی تـو!

با اخم برگشتم و بادی به غبغب انداخته و با چشم غره ای گفتم:

-این «تو» اسم داره هزار و بیست و پنج مرتبه!

-خدمتکاری هر جوری که بخوام صدات میزنم!

-باشه صدف جون!

با صدای وحشتناکی گفت:

-دختره ی عوضی چطور به خودت جرئت میدی که....


romangram.com | @romangram_com