#دل_من_دل_تو_پارت_278

-به قولم عمل کردم ولی اون خودش میرفت تو فاز عصبانیت بگذریم بانو تو بگو چه خبر؟!

-هیچی والله!بدون شماها این خونه هیچ صفایی نداشت!

-ان شــــــالله با اومدن صدف جون این خونه گرم تر هم میشه!

نمیدونم چرا اینقدر حرص میخوردم! حسادت؟! نه تو کارم نبود هیچ وقت به هیچ کس و هیچ چیزی حسادت نکردم! اما... چرا عصبی شدم از اینکه آدرین رو بغل گرفـت؟!داشتم بدجور حرص میخوردم! حتما... حتما آدرین خیلی دوستش داره! آره به خاطر همینه که اون شب اون دختر رو ول کرد حتما نخواست به صدف خیانت کنه! بانو گفت:

-چی شده مادر؟! چرا پکری؟

-هیچی بانو از راه اومدم خیلی خـستم...

-شب شده دخترم بگیر بخواب ساعت نه و خرده ایه کاری نمونده که بخوای انجام بدی بگیر بخواب!

-چشـم بانو جونم...

بانو بلند شد و من هم به احترامش بلند شدم و صورت تقریبا چروکیدش رو بوسیدم و اون هم پیشونیم رو بوسید! شب به خیری بهم گفت و جواب رو دادم و رفت... نشستم روی تختم و زانوهام رو بغل کردم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم و لپام عین بچها پوف کرده بود... اگه صدف بشه خانم این خونه شک نداشتم که قید تمام عملیات رو میزدم و بر میگشتم حتی اگه منجر به مرگم میشد! نمیتونستم صدف رو تو خونه تحمل کنم.! اه دختره ی چندش لوس! دندونام رو بهم سابیدم و برق اتاق رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت... قلبم درد میکرد... اما بیشتر حرص رو احساس میکردم! چطور تا الآن نفهمیدم صدف نامزدشه؟!

دوساعت گذشته بود و من خیره به سقف توی افکارای مختلفم شنا میکردم.! مطمئن بودم الآن همه خوابند. تشنم شده بود بلند شدم و به سمت آشپزخونه میرفتم لیوانی آب برداشتم و مشغول نوشیدنش شدم فوضولیم گل کرده بود! یعنی امشب رو کنار هم میخوابن؟! لیوان رو شستم و سر جاش گذاشتم و از پلها بالا میرفتم آروم و آروم قدم برداشتم در اتاقش باز بود.! لبم رو گاز گرفتم نگاهی به داخل انداختم باورم نمیشد آره تو بغلش خوابیده بود! اخمام توی هم شد و رفتم سمت اتاق خودم! داشتم کیو مسخره میکردم خودم رو؟! هـه! در اتاقم رو نبستم خیلی گرمم بود و دلیل این داغی رو نمیدونستم اما عصبی بودم. شالم رو پرت کردم روی تخت! موهام رو باز کردم و تونیکم رو هم کندم یه تی شرت سفید که لبه های آستین و یقش سبز بود و طرح یه دختر عروسکی با چشمای سبز و موهای بلند رو داشت و پوشیده بودم! لباس خودم بود و هیچ وقت از بین لباسام این رو نپوشیده بودم. تنها راه آروم شدنم شونه کردن موهام بود. بهم آرامش میداد... شونه رو برداشتم و نشـستم روی صندلی و موهام رو تند تند و با حرص شونه میزدم!اعصابم بیشتر از این حرفا خرد بود و محکم شونه رو کوبیدم روی میز و دستام رو گذاشتم روی میز و چونم رو هم گذاشتم روی دستام و تو آینه با اخم به خودم نگاه کردم... چرا تو نگاهم اینقدر غم نشسته بود؟! آخه به منه لعنتی بیشعور چه ربطی داشت؟! اصلا... اصلا اگه اینقدر دوسش داره چرا باهاش ازدواج نمیکنه؟! اخمام رو توی هم دادم و لب و لوچم آویزون بود... گوریل انگوری نکبت! عوضی! حالا... محـکم از جام بلند شدم و دررو بستم افتادم روی تختم و بالشتم رو برداشتم و سرم رو گذاشتم روی تخت و بالشت رو هم روی سرم گذاشتم نفسی عمیق کشیدم به چیزی تو گلوم سنگینی میکرد اما با وجوش چشمام رو بستم و خوابیدم میخواستم از همه چی با خواب فرار کنم. به من ربطی نداشت، چون آدرین نباید برام اهمیت پیدا می کرد...

***

دست و صورتم رو شستم و نگاهی تو آینه به خودم کردم زیر چشمام کمی پوف داشت. رفتم توی تراس و نفسی عمیق کشیـدم. کش و قوسی به بدنم دادم کمی حرکات کششی انجام دادم و دلم یه دوش حسابی میخواست یه حموم حسابی کردم و همش یک ساعت وقت داشتم تا موهام رو خشک کنم حوله رو برداشتم و افتادم به جون موهام میخواستم همه اتفاقات دیروز رو فراموش کنم به من هیچ ربطی نداشت زندگیه خودش بود... اما نمیتونستم یه حس سنگینی تو وجودم بود که اذیتم میکرد اخمام توی هم بودن حتی حوصله ی خودم رو هم نداشتم موهام رو بستم و تونیکم رو پوشیدم نفسی عمیق کشیـدم و اتاقم رو مرتب کردم پریدم بیرون از اتاق و وارد آشپزخونه شدم هنوز کسی از خواب بیدار نشده بود اما بعد مدتها جدی جدی گرسنم شده بود و وحشتناک سر درد داشتم چایی برای خودم ریختم و با نون و خامه شکلاتی مشغول خوردنش شدم. یعنی هنوزم صدف کنارشه؟! به جهنم! پسره ی بدسلیقه ی گوریل انگوری! اصلا در و تخته خوب با هم جور شدن آدرین که گوریل انگوریه اون هم که تارزانه! همچین دیروز پرید بغل آدرین که... خب نامزدشه شاید حق داره دلتنگش بشه. نفسی عمیق کشیدم و سرم پاییـن بود با سایه ی کسی سرم رو بالا گرفتم و با دیدن سامره چشمام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم:

-سلام صبح به خیر.

-سلام.

بی توجه به من مشغول کارش بود و خیلی هم عصبی میزد، تک خنده ی آروم کردم. آخی تیر این یکی هم به سنگ خورده! لبم رو گاز گرفتم و بر و بر به سامره نگاه میکردم. چشماش با اخم چرخید سمت من:

-آدم ندیدی؟!

-چرا داشت میرفت بازار کاری داشتیش؟!

چشم غره ای بهم زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com