#دل_من_دل_تو_پارت_277
-باشه آدرین معذرت میخوام.! ببخشید داری خفم میکنی!
محکم ولش کردم و رفتم سمت ویلا!
***
آرامش
هــه! باید حدس میزدم که صدف رو میخواد. هر چی باشه لنگه ی خودشه و عموش هم حسابی میتونه بهش نزدیک تر شه و بیش تر به کثافط کاریاشون ادامه بدن! من.. من چرا اینقدر حرص میخوردم؟! به من چه ربطی داره؟! لبام رو روی هم فشـار دادم لباسام رو جا به جا میکردم و اخمام توی هم بودن. واقعا قرار بود با صدف ازدواج کنه؟! خیلی بد سلیقست! تونیک بافت سفید شیری رو تنم کردم و در اتاقم زده شد و گفتم:
-کیستی؟!
-منم بانو!
-بیا تو بانو جونم!
بانو در رو باز کرد و اومد تو و نشیت روی تختم و نشستم کنارش:
-چیزی شده بانو؟!
-نه دخترم... حوصله ی صدف رو نداشتم گفتم بیـام پیش تو... امشب چنگ انداخته رو آدرین میخواد پیشش بمونه!
پوزخندی زدم و با انگشتای دستم ور میرفتم:
-خوش گذشت بهت مادر؟!
-نه بانو چه خوشیی؟! بدون شما هیچ فاز و نولی نداشت...
-نکنه بازم زدی این آدرین رو عصبی کردی که اینو میگی؟!
-هر باریم که عصبی شد خودش شروع کرده بود!
چشماش گرد شد:
-ای وای دختر مگه بهم قول ندادی اذیتش نکنی؟!
romangram.com | @romangram_com