#دل_من_دل_تو_پارت_276
اخمام توی هم گره خورد و لبخندم محو شد:
-فکر کنم سلام یادت رفت.
-اممم ببخشید عزیزم سلام! نگفتیها...
-سفر کاری بود سفر کاریه من به تو چه ربطی داره؟!
-آدریـــن! اذیتم نکن. منم با خودت میبردی!
-نیازی نبود تورو با خودم ببرم..
اخماش توی هم جمع شد.:
-چطور اون دختره رو میتونستی ببری من فقط نیاز نبودم؟! آدرین خیر سرم قراره زنت شم!
این حرف آزارم میداد! لعنت بهت.! طولی نکشید که بانو و آرامش رفتن. غریدم:
-اون وقت کی این قرار رو گذاشته؟! ببین صدف خودت بهتر من رو میشناسی! من آدمی نیستم که تصمیم دیگران رو تو زندگیم راه بدم! میدونی اون قدر کله خرابم که اگه بگم یه کاری میخوام انجام شه وانجام نشه به قتلم دست میزنم!
-آدرین.. مگه قرار نیست من...
-آره آره قرار من با تو ازدواج کنم... ولی هنوز که ازدواج نکردم باهات!
دستاش رو از دور کمرم آزاد کردم پوزخندی زد:
-انگار اون دختره خیلی بهت ساخته!
محکم چونش رو توی دستم گرفتم و گفت:
-آخ آدرین دردم گرفت!
غریدم:
-ببین صدف! اول بفهم چی میگی! اون روی سگم رو بالا نیار!
romangram.com | @romangram_com