#دل_من_دل_تو_پارت_275

رفت بیرون و من همه کارام رو حل کرده بودم و همه چیز رو جمع کردم نگاهی تو آینه به خودم انداختم و پوزخندی زدم... خیلی خسته بودم. از این زندگی کذایی خسته شده بودم اما باید تحمل میکردم! باید... زندگی من غنی شده بود از باید... باید انتقام خون خـانوادم رو میگرفتم... کینه ای که سیزده ساله تو دلم انباشته شده و انگیزم رو واسه این انتقام بیشتر میکنه!

***

در ماشین رو باز کردم و بانو و بقیه ی خدمه ها بیرون بودن دلم برای بانو تنگ شده بود بانو برای من مادری کرده بود. بدون اینکه آرامش حرفی بزنه پیاده شد و دوئید سمت بانو! تنها کسی بود که بعد من اینقدر بانو رو دوست داشت! تا اونجایی که میدونستم بقیه زیاد باهاش خوب نبودن و هر کسی که با بانو خوب نبود... از زیر شکنجهای من در امان نبود! کاری که برای مادر خودم نتونستم انجام بدم و برای بانو انجام میدادم... پیاده شدم و نگهبان سمتم اومد:

-سلام خوش اومدیـن قربان.

سری تکون دادم:

-سلام. ماشین رو جا به جا کن. اینم سوئیچ

-چشم قربان !

خودم دست به جیب رفتم سمت بانو با دیدن چشمای اشکیش اخمام توی هم شد و رو به روش قرار گرفتم و گفتم:

-سلام بانو..

-سلام به روی ماهت پسرم! دلم واست یک ذره شده بود!

کشیدمش توی بغلم و گفتم:

-باز که تو گریه کردی! چند بار بگم گریه نکن؟!

بانو محکم بغلم کرده بود.آرامش دستاش رو به کمرش زد و یه تای ابروش رو داد بالا:

-دستت در نکنه دیگه بانو خانم ما رو بغل نمیکنی؟! ما که رفتیم!

از بچه بازیـاش خندم میگرفت! اما نمیتونستم بخندم. خیلی سال بود که خنده رو فراموش کرده بودم.... بانو از آغوشم بیرون اومد و آرامش رو که به حالت قهر مونده بود بغل کرد و خندید! شنیدن اسمم توسط یک دختر اونم با صدای بلند باعث شد نگاهم به سمت راست بره و ابروهام بهم گره بخوره! صدف! نمیتونستم این دختر رو عین دختر عموم بدونم ! واسم ارزشی نداشت و فقط به خاطر نقشه ها و عموم بود که یکم تحویلش میگرفتم و پیشنهاد عمو رو برای ازدواج با اون قبول کردم. با دوئیدنش سمت من چشمای آرامش گرد شد و گفت:

-یــا روح القدوس! تارزان حمله کرد! بانو بیا من و تو بریم پـناه بگیریم !

یه تای ابروم رو دادم بالا کنترل خنده برام سخت شده بود! آرامش داشت با من چیکار میکرد؟! داشت مثل اسمش آرامش وارد قلبم میکرد؟! نمیدونم! اخمام بیشتر توی هم شد و صدف رو توی بغل خودم دیدم!اما چیزی که تو نگاه آرامش دیدم... آره! برق حسـادت بود. به حدی زیرک بودم که بتونم نگاها رو تشخیص بدم! لبخندی محو کنج لبم نشست و صدف گفت:

-وای عشقم دلم خیلی برات تنگ شده بود... خیل بدی آدرین چرا بهم نگفتی داری میری شیراز؟!


romangram.com | @romangram_com